<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهاي نارنجي</title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/</link>
<description>شخصي</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 04 Apr 2008 07:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بغض یا هر چه دوست داشته باشید</title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>روزها
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه می دانیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه نمی دانیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه گفته می شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنچه نگفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لحظه های پس از هم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لباس های خشک آویخته از بند رخت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لباس های خیس آویخته از بند رخت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انبوه لحظه ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خاکستری است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای مبهم پاهای تو هم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و جهانی که خالی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیزی نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چینی بر پیشانی ام اضافه شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Apr 2008 07:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orangedays&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>orangedays</dc:creator>
<guid>http://orangedays.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پایان</title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff3300&gt; از سری &quot;من و گربه&quot; ـ یادم نیست چه شماره ای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رویاهایم را فروختم گربه جان و اشک هایم را و شادی هایم را. حراجی باشکوهی بود گربه جان، اما هیچ نمی دانستم که این همه ارزش چندانی ندارد چه رسد به اینکه در ازایش دلم را پس بگیرم و نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم دلم را دم در جا گذاشته ای و رفته ای. گربه جان اصلا از اول نبرده بودی اش مگر نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گربه جانم، حالا دیگر نه غمگینم، نه شاد، نه خسته ام نه پرانرژی، به چیزی تبدیل شده ام شبیه یک تکه سنگ یا همچو چیزی. حالا هر چه که هستم دیگر نه سکوهای سیمانی، نه حاشیه های خیابان و نه کسی انتهای جاده ها منتظرم نخواهند بود و جاده ها دلشان غنج خواهد زد چون دوست نخواهم داشت هرگز هرگز هرگز تمام شوند و عابر خاموش بی هیچ مطالبه ای خواهم شد که قطب نماهای دنیا برایش محلی از اعراب ندارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گربه جانم این تکه چوب خشک که پیش از این خیال می کرد درختی است، حالا می داند که در واقع مترسکی بوده بی روح، بی حضور و لاجرم بی دوست و حالا که به این واقعیت یقین پیدا کرده حتی از سایه اش هم بیزار است. فکر می کند سایه اش هم او را دست انداخته مثل همه دیگران.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گربه جان ببخش که دیگر چیزی برای تعارف و پیشکش ندارم. فکر می کردم دلم با رویاهای حریر و طلوع ها و غروب های طلایی و نارنجی و آن همه سبز و آبی فیروزه ای بی نهایتش و آن همه شادی های رنگین کمانی که مثل حباب های رنگ و وارنگ همه جا را پر می کردند وبا آن همه اشک درخشان چیزی می ارزد، حالا که این همه به حراج رفته و تهی مانده و شکسته، اصلا دیگر هیچ نمی ارزد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی گربه جان، دروغ هایت را نفروختم. با آنها گردنبند و گوشواره ساختم بس که زیبا بودند. باد که می وزد تکانشان می دهد آن وقت همه فکر می کنند من زنده ام.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Mar 2008 14:10:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orangedays&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>orangedays</dc:creator>
<guid>http://orangedays.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قاب</title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>این نوشته مربوط می شود به عهد قیر. اصلا نمی دانم از کی مانده توی گلوی این وبلاگ. به این ترتیب، درافت وبلاگ یعنی گلوی وبلاگ. به من ایراد نگیرید که چرا آپ نمی کنی. علتش همین نوشته بود که گیر کرده بود تو گلوش و سد شده بود. یا شاید هم .دلم نیامد پاکش کنم. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#996600&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;این روزها، اغلب اتفاق می افتد، به ماشینی می مانم که وسط اتوبان شلوغ خاموش می شود.  نمی توانم بگویم این خوب است یا بد. هنوز نرسیده ام به اینکه نه خوب است نه بد. شاید سر پیچ بعدی یا نوبت بعد که خاموش شود این ماشین، یا چه می دانم دیر یا زود، یک تصادف و ... سبک مثل یک بادبادک&lt;/FONT&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز ولی فکر کردم به اینکه لحظه های آدم ها چقدر خالی به نظر می رسد. و اتفاقات دوروبر انگار قابی است دور این لحظه های خالی که البته ته رنگی دارد پیدا و پنهان از شادی ها، غصه ها و حرف های ناگفته. حد اقل قاب های زیبا بسازیم برای لحظه های تهی. یک نفر که من نمی شناختمش، توی تاکسی، نصف کمتر حرف هایش را گفت، نصف بیشترش را خورد. مجری رادیو داشت شعری از قیصر امین پور می خواند. او که من نمی شناختمش، سکوت سنگین اش را شکست و از راننده خواست صدای رادیو را بلند کند. داشت لحظه هایش را قاب تذهیب می گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 May 2007 13:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orangedays&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>orangedays</dc:creator>
<guid>http://orangedays.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بادکنک</title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>۱&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو اتوبوس، راننده یه سی.دی گذاشت. ترانه داریوش بود. یه هو همه داد کشیدن صداشو زیاد کن. صدا زیاد شد: &quot;چنان دل کندم از دنیا،&amp;nbsp; که شکل ام شکل تنهایی است ....&quot; عجب! چرا همه تو این فازن؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی یه چسبی سراغ نداره که منو به زمین بچسبونه؟ شدم عینهو یه بادکنک هلیومی که رو زمین نمی تونه بمونه و ولش کنی در می ره اون بالا بالاها.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;امروز وقتی می خواستم در تاکسی رو بازکنم و سوار شم، یه پروانه که لبه شیشه نشسته بود، پر زد و رفت لابه لای گلهای کنار پیاده رو. نارنجی بود با خالهای ریز مشکی.&amp;nbsp;...&amp;nbsp;این صبوری بی حد طبیعت، وسط معرکه ای که آدما با فلز و دود و استرس و آشغال و جنگ و ... راه انداختن.&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 May 2007 16:53:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orangedays&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>orangedays</dc:creator>
<guid>http://orangedays.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بد حجابی و بد فهمی، رابطه دارن؟</title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;می گن که اگه این جماعت رو ول کنیم (منظورشون بخصوص قشر بدحجابه ) از زور فساد نمی شه تو خیابون راه رفت بس که در&amp;nbsp;حال حاضر اساسا جنبه چنین آزادی یی رو ندارن. بقیه هم تایید می کنن. ولی کسی نمی پرسه اگه قراره &quot;ول&quot; کنن، لابد قبلش گرفته بودن. پس اصلا چرا گرفته بودن که حالا نتونن ول کنن؟&amp;nbsp;
&lt;P&gt;می گم هرکی حق داره هرجور دلش خواست لباس بپوشه. این عرف و اهرمهای کنترل اجتماعی، تربیت خانوادگی و اجتماعی و شخصیت آدماست که&amp;nbsp;در انتخاب نوع لباس تاثیر می گذاره.&amp;nbsp;این جوری، اغلب&amp;nbsp;حتی می شه از رو نوع لباس تا حدی شخصیت آدما رو شناخت. می گن چه حرفا. لباس چیزی نیست که بذارن به عهده خود آدما. اکثرشون نمی تونن درست انتخاب کنن بخصوص به خاطر این همه الگوهای اجق وجق تو اینترنت و ماهواره. اصلا تا الان هم هی شل کن سفت کن درآوردن که اینجور شده. می گم چه جوری شده؟ می خندن (استهضا آمیز): یعنی نمی بینی این لباسای تحریک کننده رو؟ می گم: خب ببخشید لابد من مشکل دارم چون برام مهم نیست کی چی می پوشه و اصلا نگاشون نمی کنم. اگرم نگاه کنم تحریک نمی شم. یعنی تا حالا نشدم. لباس جلف گاهی یعنی طرف در درجات آخر قابل همکلامیه. تازه بستگی به این داره که تعریفت از جلف چی باشه؟ همین. نگاهشان عاقل اندر سفیه و&amp;nbsp;خشم آلود است. به عبارتی حاکی از بدفهمی ماست.&amp;nbsp;می گم خب چرا ریشه یابی نمی کنن که دلیل رسیدن به این وضعیت چیه؟ گذشته از این، چرا به پیام های ریز و درشت این جور لباس پوشیدن و آرایش کردن توجه نمی کنن؟ چرا به مسائل پنهان پشت این موضوع کاری ندارن؟ منظورم آسیب های اجتماعیه. از مشکل در برقراری ارتباط با سایر&amp;nbsp;اعضای جامعه&amp;nbsp;بگیر تا سر خوردگی ها، فاصله قشرها و....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بد فهمیدم؟ اونا بد فهمیدن؟ بد حجابا بد فهمیدن؟ مساله این نیست. فعلا داریم صورت مساله بدحجابی و مقابله با اون رو سبک سنگین و کم و زیاد می کنیم.&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جامعه شناسا می گن که بعد از هر تحول و تغییر بزرگ اجتماعی، سرو کله انواع مسائل و آسیب های اجتماعی هم پیدا می شه.&amp;nbsp;ما انقلاب و ۸ سال جنگ رو پشت سر گذاشتیم. کدوم مهندسی اجتماعی رو برای کنترل این مشکلات به کار بستیم؟ اصلا مهندسی اجتماعی داشتیم؟&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کرین برینتون یه کتاب داره به اسم کالبد شکافی چهار انقلاب. دوست داشتید بخونید.&amp;nbsp;نتایج بعضی بررسی هاش جالبه. یه چیزایی هم درباره لباس پوشیدن داره.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2007 16:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orangedays&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>orangedays</dc:creator>
<guid>http://orangedays.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ولنتاین زیر باران</title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی برای قلب یکدیگر احترامی قائل نیستیم، وقتی وجود دیگران، بودنشان، حضورشان&amp;nbsp;اهمیتی&amp;nbsp;ندارد، اصلا دیده نمی شوند، دست کم نه تا وقتی که به هر دلیلی (برای رفع&amp;nbsp;هر نوع&amp;nbsp;نیازی)&amp;nbsp;دیده شوند، وقتی اساسا برای یکدیگر حرمتی قائل نیستیم، وقتی&amp;nbsp;دیگران وسیله اند! و چیزی شبیه چوب رختی برای&amp;nbsp;گذاشتن یا برداشتن کلاه یا&amp;nbsp;چیزی شبیه شقه گوشت یا ماهی بزرگ پیرمرد و دریا، فقط برای کندن، هر&amp;nbsp;آن قدر که هر کس می تواند،&amp;nbsp;وقتی هنوز بلد نیستیم یکدیگر را دوست بداریم، وقتی به جای آدمها، &quot;فواید&quot;شان را دوست داریم، وقتی هنوز نمی توانیم یک فرد را با همه خوب و بدش بپذیریم، وقتی هنوز برای ما، مرزهای انسانی&amp;nbsp;مبهم ترین و قابل تعدی ترین مرزهای روی زمین اند،&amp;nbsp;چه ولنتاینی؟ ولنتاین زیر باران؟ خودمان را با عروسکها و شکلاتها و گلهای سرخ گول می زنیم برای داشتن لحظه های خوش، و شب،&amp;nbsp;باز، هراس تکرار ملال آور روز و روزهای دیگر، لحظه های خوش را پژمرده می کند.&amp;nbsp;هنوز باران می بارد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Feb 2007 11:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orangedays&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>orangedays</dc:creator>
<guid>http://orangedays.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک شب برفی</title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;برف می بارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمک می پاشند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاده های بی خیال ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر نمی شود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Jan 2007 16:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orangedays&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>orangedays</dc:creator>
<guid>http://orangedays.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot; color=#cc6600 size=2&gt;یک&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه کسی تمام مدت بهتون دروغ گفته باشه، چی کار می کنین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc6600&gt;دو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما بازی شب یلدا که انگار قرار &lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt;نیست&lt;/FONT&gt; حالا حالاها تموم بشه. چند وقت پیش دعوت شدم اما اولش خبر نداشتم بعدشم فرصت نداشتم. بعد گفتم ولش کن دیر شده. گفتن نه. از &lt;A href=&quot;http://neghabha.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سهیلا&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.nedads.com/&quot; target=_blank&gt;ندا&lt;/A&gt;ممنونم که دعوت کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاک از خودم ناامید شدم. حرفی برای گفتن ندارم. آخه اینم شد بچگی؟ اه اه اه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول: کوچولو که بودم یه روز&amp;nbsp;موهای طلایی عروسک خواهرم رو کوتاه کردم. فکر می کردم بلند می شه. اون طفلکم اعتراضی نکرد.&amp;nbsp;باورش شد که موهای عروسک بلند می شه. چند هفته صبر کردیم، خبری نشد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم:&amp;nbsp;از بچگی یه خیالباف تمام عیار بودم. ذهن تصویر سازم کم نمی آورد حتی اگه می خواستم سیاره مشتری رو با همه ماههاش فتح کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم:&amp;nbsp;من و دوستم کلی از سهام بوفه مدرسه رو خریده بودیم. یه روز&amp;nbsp;نشستیم کلی بیسکوییت&amp;nbsp;و بستنی خوردیم.&amp;nbsp;خیلی بود ولی یادمون رفت چند تا بود! مشقای عید کلاس سوم رو هم اساسا ننوشتم. مزه داد. بیچاره معلمه هیچی نمی گفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهارم: فکر می کنم کلاس&amp;nbsp;سوم ابتدایی بودم. دختر همسایه مان کلاس پنجم بود. خوش خط هم بود. اما وقتی داشتم به نوشته اش نگاه می کردم به خطش فکر نمی کردم. فکر می کردم به اینکه چرا من زرین هستم و نه هیچ کس دیگه ای&amp;nbsp;و چرا اینجا هستم و نه جای دیگه ای&amp;nbsp;و چرا دختر همسایه نیستم؟ یا جای دختری که توی فیلم دیشب بود یا ...&amp;nbsp; بعد فکر کردم به اینکه اگه پدر و مادرم با هم ازدواج نمی کردن، پس&amp;nbsp;من چی؟ چند سال بعد، دلم نمی خواست جای کس دیگه ای باشم. صرفا به این دلیل که از زندگی بقیه&amp;nbsp;چیز زیادی نمی دونستم. یعنی وضعیت&amp;nbsp;واقعی شون&amp;nbsp;برام مبهم بود. هنوزم بعضی چیزا&amp;nbsp;شگفت آوره. مثلا اینکه چطور می شه که بذر گوجه فرنگی به هیچی غیر از گوجه فرنگی تبدیل نمی شه؟&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پنجم: بعضی وقتا حوصله تلفن رو ندارم. زنگ می خوره، جواب نمی دم. بعد که گله می کنن می گم ببخشید لابد نشنیدم!&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/08.gif&quot; width=18&gt; ببخشید خب!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من &lt;A href=&quot;http://www.ordibeheshtiha.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مهرداد&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.saiesard.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سارا&lt;/A&gt;&amp;nbsp;و&lt;A href=&quot;http://www.hsnfaraz2204.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;حسن&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.shahriarabbasi.persianblog.com/&quot; target=_blank&gt;شهريار&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://mehrgia.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مهري&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.somi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سميه&lt;/A&gt;&amp;nbsp;و &lt;A href=&quot;http://www.sparethra.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مهسا&lt;/A&gt;&amp;nbsp;رو دعوت مي كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc6600&gt;سه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه کسی تمام مدت بهتون دروغ گفته باشه، چی کار می کنین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 06 Jan 2007 14:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orangedays&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>orangedays</dc:creator>
<guid>http://orangedays.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قلاب</title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#990000&gt;اول&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;ساعت نه و ربع شب چهارشنبه، خیابان مهناز&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه آقایی می خواد با چوب بلندی که سرش یه قلاب وصله، کرکره مغازه اش رو بکشه پایین. قلاب رو گیر می ده به کرکره. بعد می کشه. قلاب کنده می شه و چوب خالی می آد پایین. قلاب گیر کرده به کرکره و مونده همونجا. فکر کن! آقاهه تکون نمی خوره.&amp;nbsp;سر چوب رو&amp;nbsp;نگاه می کنه، قلاب رو نگاه می کنه. هی نگاه می کنه. انگار مغزش هنگ کرده. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی می خواید کار مهمی انجام بدید یا هدفتون بلنده، بی زحمت سر قلابتون رو محکم کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;دوم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستم بوی قورمه سبزی می ده. ناهار قورمه سبزی داشتیم. چون عاشق قورمه سبزی ام دستامو نشستم. بوی وانیل هم می ده. یه عطری دارم که بوی وانیل می ده. صبحی گرفته بودمش تو دستم، دستم بوی وانیل گرفت. چون عاشق بوی وانیل ام دستامو نشستم.&amp;nbsp;این موضوع اولش اهمیتی نداشت، بعد مهم شد.&amp;nbsp;آخه چیزی رو یادم آورد: چند وقت پیش دست کسی تو دستم بود. بعدش&amp;nbsp;چون خیلی &amp;nbsp;دوسش داشتم، دستامو نشستم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;سوم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Dec 2006 12:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orangedays&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>orangedays</dc:creator>
<guid>http://orangedays.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرف سخت</title>
<link>http://orangedays.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی آسان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی سخت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حرفی در عمق چشمهایت پنهان است&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 13 Dec 2006 07:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=orangedays&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>orangedays</dc:creator>
<guid>http://orangedays.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
