رویاهایم را فروختم گربه جان و اشک هایم را و شادی هایم را. حراجی باشکوهی بود گربه جان، اما هیچ نمی دانستم که این همه ارزش چندانی ندارد چه رسد به اینکه در ازایش دلم را پس بگیرم و نمی دانی چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم دلم را دم در جا گذاشته ای و رفته ای. گربه جان اصلا از اول نبرده بودی اش مگر نه؟
گربه جانم، حالا دیگر نه غمگینم، نه شاد، نه خسته ام نه پرانرژی، به چیزی تبدیل شده ام شبیه یک تکه سنگ یا همچو چیزی. حالا هر چه که هستم دیگر نه سکوهای سیمانی، نه حاشیه های خیابان و نه کسی انتهای جاده ها منتظرم نخواهند بود و جاده ها دلشان غنج خواهد زد چون دوست نخواهم داشت هرگز هرگز هرگز تمام شوند و عابر خاموش بی هیچ مطالبه ای خواهم شد که قطب نماهای دنیا برایش محلی از اعراب ندارند.
گربه جانم این تکه چوب خشک که پیش از این خیال می کرد درختی است، حالا می داند که در واقع مترسکی بوده بی روح، بی حضور و لاجرم بی دوست و حالا که به این واقعیت یقین پیدا کرده حتی از سایه اش هم بیزار است. فکر می کند سایه اش هم او را دست انداخته مثل همه دیگران.
گربه جان ببخش که دیگر چیزی برای تعارف و پیشکش ندارم. فکر می کردم دلم با رویاهای حریر و طلوع ها و غروب های طلایی و نارنجی و آن همه سبز و آبی فیروزه ای بی نهایتش و آن همه شادی های رنگین کمانی که مثل حباب های رنگ و وارنگ همه جا را پر می کردند وبا آن همه اشک درخشان چیزی می ارزد، حالا که این همه به حراج رفته و تهی مانده و شکسته، اصلا دیگر هیچ نمی ارزد.
ولی گربه جان، دروغ هایت را نفروختم. با آنها گردنبند و گوشواره ساختم بس که زیبا بودند. باد که می وزد تکانشان می دهد آن وقت همه فکر می کنند من زنده ام.