۱
تو اتوبوس، راننده یه سی.دی گذاشت. ترانه داریوش بود. یه هو همه داد کشیدن صداشو زیاد کن. صدا زیاد شد: "چنان دل کندم از دنیا، که شکل ام شکل تنهایی است ...." عجب! چرا همه تو این فازن؟
۲
یکی یه چسبی سراغ نداره که منو به زمین بچسبونه؟ شدم عینهو یه بادکنک هلیومی که رو زمین نمی تونه بمونه و ولش کنی در می ره اون بالا بالاها.
۳
امروز وقتی می خواستم در تاکسی رو بازکنم و سوار شم، یه پروانه که لبه شیشه نشسته بود، پر زد و رفت لابه لای گلهای کنار پیاده رو. نارنجی بود با خالهای ریز مشکی. ... این صبوری بی حد طبیعت، وسط معرکه ای که آدما با فلز و دود و استرس و آشغال و جنگ و ... راه انداختن.