بادبادک هوا کنی، آن وقت می فهمی وقتی می گویم انگار که یک تکه از روحت آن بالا سیر می کند یعنی چه و این چه لذتی دارد.
مشکل از نوع خفن داشته باشی، آن وقت می فهمی "چنان خشکسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق" یعنی چه.
دوروبرت یک نفر پیدا نشود که با اطمینان حرف دلت را به او بگویی و او واقعا گوش بدهد، آن وقت می فهمی تنهایی چه جور چیزی است.
چند پیراهن بیشتر پاره کنی، آن وقت می فهمی که نه سیب مهم است نه چاقو، چیزی که اهمیت دارد دوست است و دل تو.
دچار کابوس بشوی، آن وقت می فهمی خورشید روز بعد یعنی چه.
هر صبح اولین طپش قلبت نگرانی و دلهره و اندوه را جای خون به همه سلول هایت پمپ کند، آن وقت می فهمی گشایش یعنی چه.
از سانحه جان به در ببری، آن وقت می فهمی این همه دنباله های رنگی یک بادبادک بیشتر نیست و دلت می خواهد سر خوش بگویی "ای خاک بر سر این زندگی" و زندگی کنی و ساده تر از قبل ببینی این همه پیچیدگی را و هم فکر کنی هم فکر نکنی به "بودن"و "از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا می روم آخر و....." وآن وقت اگر یادت برود مایع سفید کننده بخری، یادت خواهد آمد که لباس روحت را پاکیزه نگه داری: هیچ مایع سفید کننده ای برای سفید کردنش وجود ندارد.
... و چقدر دورم از این چشم اندازها حتی، مثل بادبادکی که باد ربوده باشدش ... .
پاییز بی خیال، پاییز خوشحال بی خیال، پاییز چاق مثل زن های چاق و آسوده و بی خیال. حتی اگر بدانی که بهترین جا برای گریه کردن در این شهر درندشت کنار اتوبان است آن هم هم مسیر خودروها تا هیچ کس نبیندت، آن هم زیر باران، باز هم پاییز بی خیال است. کاش من پاییز بی خیالی بودم یله در نیمی از زمین، آسوده می آمدم، آسوده می رفتم و نمی دیدم اندوه خاکستری آدم ها را.
۲
چه اشکالی دارد یک خاطره را چند بار تعریف کنی؟ اشکالی ندارد؟
یه روز که رفته بودیم خرید رفتیم تو یه مغازه نه خیلی بزرگ. صاحب مغازه با پسراش و یکی دو تا از دوستاش نشسته بودن به پرتقال خوردن. یه کیسه بزرگ پرتقال اونجا بود و اونا هی می خوردن هی می خوردن. بخاری هم روشن بود. انقدر اونجا فضا آروم و خوش بود که انگار یه خواب خوش می دیدی. واسه همین ژاکتی رو که از اونجا خریده بودم پیدا نمی کردم آخه فکر می کردم نارنجیه ولی رنگ اون آبی بود. تصویر اون مهمونی پرتقال حک شده رو یه عبارت: لحظه های سرخوشی.
۳
پاییز فقط بلده لبخند بزنه حتی وقتی ابرها، درخت ها و آدم ها گریه می کنن. یه فنجون چای یا قهوه بگیرید دستتون و در حالی که کنار پنجره ایستادید، جرعه جرعه ازش بخورید. این طوری می تونید به پاییز لبخند بزنید تا سرخوشی اش به شما هم سرایت کنه. به دور و بری هاتون هم لبخند بزنید: سرخوشی ای که سرایت نکنه به چه دردی می خوره؟
