اتوبان ها
نه کش می آیند برایش
وقتی خیال می بافد
نه کوتاه می آیند
وقتی دیرش می شود
نه مقصدها سر خم می کنند برایش
نه مبدا ها
نه ترافیک راه باز می کند
نه چراغ ها سبز می شوند پیش پایش
و همه شهر
عادت دارد
به چهره عبوس پریده رنگش
با ترسی که پنهان و پیدا
و او عادت دارد
تند و تند لیس بزند
ترس بزرگی را که روی لب هایش می نشیند
وقتی دیر می شود
می ترسد
نانش آجر شود
به خاطر دندان هایش که خرابند
و عادت دارد
روی خوش نشان ندهد به هیچ چیز
شاید که بهایش گزاف باشد
و عادت دارد
به شهر که خاکستری است
و به آدم ها
که خاکستری اند
و بی تفاوت
و عادت دارد
فکر نکند
به ۵۰۰ تومانی های کهنه می ماند
که اگرچه ارزش دارند
اما نخواستنی اند
وقتی ۲۰۰۰تومانی های نو
و عادت دارد
نبیند
هیچ چیز
همه چیز را
و بگذرد از همه چیز
فقط به خاطر یقینش به گنجش
که لبخندی است
و یقین می داند اگر روزی
نمایانش کند
همه مردهای دنیا
عاشقش خواهند شد
او
بانو ماگنولیا
دوشیزه اتوبان های تهران
که پریده رنگ و بی لبخند
صبح اول وقت
منتظر اتوبوس ایستاده
