برگ ها می ریزند
پاییز توی دل ماست؟
***
سبقت ماشین ها صدای موج می دهد، آن وقت فکر می کنی کنار ساحل نشسته ای و هی موج می خورد به کناره ها. ــ اینجا اگه آدم تو رویاهاش غرق بشه راستی راستی می میره. به خاطر برخورد سهمگین ترین، سخت ترین و نامهربان ترین موج های دنیا.
***
گاهی رنگ نارنجی زندگی، آفتابی نمی شه: یه گدا، چند تا، پیر، جوون، زن، مرد، بچه، فال فروش، اسکاچ فروش، آدامس فروش، چسب فروش، غم فروش، بعد، کسایی که آشفته ان، بعد، یکی که موج نگرانی و اظطرابش رو از چند کیلومتری حس می کنی، بعد، یکی که حال روح و جسمش اصلا خوب نیست، بعد، پیرزنی که آلزایمر داره و نمی دونه کجا می خواد بره و چطور، بعد، گربه کوچولوی ضعیفی که صدای بی رمقش گوشه خیابون رو پر کرده. گاهی رنگ نارنجی زندگی آفتابی نمی شه: وقتی شبا یه مسیر پیاده می ری تا خونه. و اگه هر شب پیاده بری خونه
اون وقت اگه ببینی یه کلاغ تو پیاده رو داره به یه تکه پوست نارنگی هی نوک می زنه و بی خیالش نمی شه، آهسته از سمت سواره رو می ری که لحظه های نارنجی یه موجود زنده ضایع نشه.
هی نگو "لحظه های خوب هم تو زندگی هست به اونا فکرکن، کی می تونه رنگ نارنجی بزنه به زندگی جز خودمون..." به من بگو زخمای قلبم خوب می شن؟
