چرا یادم رفته بود شعر هم هست: آبنباتی وسط معرکه تلخ زندگی.
بعد مدتها سری به سایت "وازنا" زدم. از خواندن این سه شعر خیلی بیشتر از بقیه خوش به حالم شد. بخوانید. شما هم خوش به حالتان می شود. لینک وازنا را دارم. فقط غلط املایی سایت زیاد است که به استخوان ریزه توی غذا می ماند یا سنگ سنگک. مراقب دندان روحتان باشید.
۱
شعری از برتولت برشت
مترجم: جاهد جهانشاهی
دربارهی صدر اعظم قناعتپیشه
شنیده ام که صدر اعظم جامی نمیزند
گوشت نمیخورد و سیگار نمیکشد
و در خانهای کوچک میزید
همینطور هم شنیدهام
تهیدستان
گرسنگی میکشند و با نگونبختی تباه میشوند
چه خوب میشد اگر یک دولت چنین میشد:
صدر اعظم مست
در شورای وزیران مینشست،
به تماشای دود پیپ خویش میپرداخت،
مشتی ناوارد
قوانین را تغییر میدادند
تهیدستی هم وجود نداشت
۲
شعری از رافائل آلبرتی
مترجم: شهاب نادری مقدم
اشتباه کرد کبوتر
همیشه اشتباه میکرد برای رفتن به شمالی که جنوب بود
گمان کرد که شاخهی گندم آب بود
گمان کرد که دریا آسمان بود
شب روز بود
که ستارگان شبنم بودند
که گرما کولاک بود
که دامنات پیراهن تو بود
که قلبات خانهی او بود
او بر کرانهی ساحلی خوابید
و تو بر بلندای شاخساری
۳
شعری از تد هیوز
مترجم: کتایون ریز خراتی
شعرهای تو مرکز شهری تاریکاند
قصههایت، حکایاتت، مجلهها و نامههایت
حومهی این شهر بزرگاند
هتلها هر شب مثل بلوکهای اداری کار میکنند
با دانشگاهیان، کشیشان، مهاجران
گهگاه شبها از میان آنها میرانم
فقط خودم را میبینم که میراند،
آهسته میرود
غران در تاریکی خویش،
در اندیشه به آنچه از تو سر زده است
همیشه به تقریب،
به آنی تو را میبینم
که در گذرگاههایی رو به بالا میدرخشی،
گمشده،
شصت ساله.
