این روزها، اغلب اتفاق می افتد، به ماشینی می مانم که وسط اتوبان شلوغ خاموش می شود. نمی توانم بگویم این خوب است یا بد. هنوز نرسیده ام به اینکه نه خوب است نه بد. شاید سر پیچ بعدی یا نوبت بعد که خاموش شود این ماشین، یا چه می دانم دیر یا زود، یک تصادف و ... سبک مثل یک بادبادک.
***
دیروز ولی فکر کردم به اینکه لحظه های آدم ها چقدر خالی به نظر می رسد. و اتفاقات دوروبر انگار قابی است دور این لحظه های خالی که البته ته رنگی دارد پیدا و پنهان از شادی ها، غصه ها و حرف های ناگفته. حد اقل قاب های زیبا بسازیم برای لحظه های تهی. یک نفر که من نمی شناختمش، توی تاکسی، نصف کمتر حرف هایش را گفت، نصف بیشترش را خورد. مجری رادیو داشت شعری از قیصر امین پور می خواند. او که من نمی شناختمش، سکوت سنگین اش را شکست و از راننده خواست صدای رادیو را بلند کند. داشت لحظه هایش را قاب تذهیب می گرفت.
