اگه کسی تمام مدت بهتون دروغ گفته باشه، چی کار می کنین؟
دو
و اما بازی شب یلدا که انگار قرار نیست حالا حالاها تموم بشه. چند وقت پیش دعوت شدم اما اولش خبر نداشتم بعدشم فرصت نداشتم. بعد گفتم ولش کن دیر شده. گفتن نه. از سهیلا و نداممنونم که دعوت کردند.
پاک از خودم ناامید شدم. حرفی برای گفتن ندارم. آخه اینم شد بچگی؟ اه اه اه
.
اول: کوچولو که بودم یه روز موهای طلایی عروسک خواهرم رو کوتاه کردم. فکر می کردم بلند می شه. اون طفلکم اعتراضی نکرد. باورش شد که موهای عروسک بلند می شه. چند هفته صبر کردیم، خبری نشد!
دوم: از بچگی یه خیالباف تمام عیار بودم. ذهن تصویر سازم کم نمی آورد حتی اگه می خواستم سیاره مشتری رو با همه ماههاش فتح کنم.
سوم: من و دوستم کلی از سهام بوفه مدرسه رو خریده بودیم. یه روز نشستیم کلی بیسکوییت و بستنی خوردیم. خیلی بود ولی یادمون رفت چند تا بود! مشقای عید کلاس سوم رو هم اساسا ننوشتم. مزه داد. بیچاره معلمه هیچی نمی گفت.
چهارم: فکر می کنم کلاس سوم ابتدایی بودم. دختر همسایه مان کلاس پنجم بود. خوش خط هم بود. اما وقتی داشتم به نوشته اش نگاه می کردم به خطش فکر نمی کردم. فکر می کردم به اینکه چرا من زرین هستم و نه هیچ کس دیگه ای و چرا اینجا هستم و نه جای دیگه ای و چرا دختر همسایه نیستم؟ یا جای دختری که توی فیلم دیشب بود یا ... بعد فکر کردم به اینکه اگه پدر و مادرم با هم ازدواج نمی کردن، پس من چی؟ چند سال بعد، دلم نمی خواست جای کس دیگه ای باشم. صرفا به این دلیل که از زندگی بقیه چیز زیادی نمی دونستم. یعنی وضعیت واقعی شون برام مبهم بود. هنوزم بعضی چیزا شگفت آوره. مثلا اینکه چطور می شه که بذر گوجه فرنگی به هیچی غیر از گوجه فرنگی تبدیل نمی شه؟
پنجم: بعضی وقتا حوصله تلفن رو ندارم. زنگ می خوره، جواب نمی دم. بعد که گله می کنن می گم ببخشید لابد نشنیدم!
ببخشید خب!
من مهرداد و سارا وحسن و شهريار و مهري و سميه و مهسا رو دعوت مي كنم.
سه
اگه کسی تمام مدت بهتون دروغ گفته باشه، چی کار می کنین؟
