تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

هنوز باورمان نشده روزنامه بعد از عید فطر منتشر می شود.

تحریریه شلوغ است.  صدا به صدا نمی رسد. مثل قبل از توقیف. خبر رد می کنیم، صفحه می بندیم، گپ می زنیم، مثل قبل از توقیف. انگار همین دیروز بود که آخرین شماره قبل از توقیف صفحه بندی شد و رفت برای چاپ و این شماره بعدی است. انگار آن روز دوخته شده به امروز. کارها به شتاب معمول روزنامه ها انجام می شود. مثل قبل از توقیف. ... اما راستش نه دقیقا مثل قبل از توقیف.

نه دقیقا مثل قبل از توقیف. داریم مشق می کنیم که مثلا مرور کرده باشیم مسیری را که از بیستم دی ماه هفتادوسه آغاز شد و متوقف شد به تاریخ دوم خرداد هشتادوپنج. مسیری که طی شده و طی کرده ایم با همه فراز و نشیب هایش. و حالا ایستاده ایم در آستانه شروعی دوباره. یک بار دیگر "ایران" روی دکه ها خواهد رفت.  

نه دقیقا مثل قبل از توقیف. بعضی ها نیستند. بعضی ها تازه آمده اند. هنوز چیزی نمی دانیم. آنان که آمده اند و آنان که بودند هنوز دارند یکدیگر را ارزیابی می کنند. دو گروه تحت نظر یکدیگرند فعلا. و هنوز به جای خالی آنها که رفته اند عادت نکرده ایم. هنوز.

هنوز باورمان نشده روزنامه بعد از عید فطر منتشر می شود.

چه، چرا، چگونه، چه کسی، چه وقت، کجا. عناصر خبر. که دلمان برایشان تنگ شده بود. اما اینکه عید فطر چه روزی است و روزنامه درست چه روزی منتشر می شود و چه و چگونه مطالبی در آن خواهید خواند و .... سوالاتی است که جوابش را هنوز ما نمی دانیم. دبیر جدید ما که به جای «س. پ.» آمده (که مدتی است رفته به روزنامه دیگری) آن طور که از حرفهایش بر می آید صفحه ای مردمی می خواهد. صفحه ای که حرفهای مردم برای دولتمردان در آن سهم خوبی داشته باشد.

و هنوز چیزی از راه باقی است. کاش سهم خوبی از راه باقی باشد هنوز ........

***

راستش، امروز بعد مدتها خوش گذشت...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 6:26 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

خیابان شلوغ است. باران نم نم می بارد. من فکر می کنم به اینکه این روزها و ماهها آیا چیزی دارند برای اینکه سالهای بعد با حسی نوستالژیک همراه شوند؟ پیرمردی با دستگاه پنبه زنی اش ایستاده سر خیابان فال حافظ می فروشد. باران یکباره تند می شود.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 12:16 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

این شعر را سارا نوشته. در وبلاگی که اسمش را گذاشته  "خاکستری بودن". دیکته ننوشته خیلی هاست. مگه نه؟ نوشته ها و شعر های قشنگش را اینجا بخوانید و برایش پیام های سبز بگذارید تا وبلاگش سبز بماند.

دیکته

معلم دیکته می گوید:

 من خط فاصله او 

شادی درونم را سرک می کشد

 مینویسم :من بی خط فاصله او

سبک میشوم

 ابرها کنار دستم تکان می خورند

 تا خورشیدو افسانه های قدیمی چیزی نمانده

بادکنک به نوک تیز خط قرمز گیر می کند

 و ....

من از روی نیم  غلط پایین می افتم

معلم داد میزند

افسانه می ترکد

  می نویسم : من خط فاصله او

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 1:54 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

زرد، زرد طلایی، زرد درخشان، یله و مواج: گندمزار.

مگر آن پرنده کوچک زرد که دیروز از فراز گندمزار گذشت، در گوش خوشه های نورس گندم چه نغمه ای خواند؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 3:54 PM  توسط زرين رستمي وند  |