انگار زیادی تند دویده ام، و رد شده ام از همه چیز، و تهی شده ام، و تنها.
نه اینکه قرار نبود، این یک تصور بچگانه بود که "قرار نیست"، اما بود انگار، مثل همیشه. درست مثل همیشه. رگهای زندگی تیره می شوند در مجاورت دروغ مثل رودهای نقره ای نقاشی قهوه خانه ای در مجاورت هوا. چرا باورکردم؟
فصلها را به حال خود بگذارید. این حوالی جایی برای ریشه کردن نیست انگار.
