تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

درست مثل پیدا کردن چند شیئ قدیمی و عتیقه به جا مانده از سالهای دور، کنج زیرزمین بود. حس جالبی داشت شبیه روبانهای سفید با خالهای قرمز، شبیه مزه تافی کره ای، دفتر نقاشی، زندگی تا بی نهایت، احساس امن خانه با موسیقی بی وقفه سوت زودپز در پس زمینه اش. عتیقه پیدا نکرده ام. راستش. خنده دار است شاید هم بی اهمیت. اما من یادم رفته بود که این شعر که وقتی کودکستان می رفتیم یادمان داده بودند بیت اولی هم دارد: مامان یه چایی بریز، من برم کودکستان، به سوی آن گلستان. بیت اولش که یادم آمد یاد آن اشیای عتیقه و ... افتادم: سماور آب جوش، مامان نشسته پهلوش.

و چقدر دلم خواست تا همیشه این سماور قل بزند، مادر چای بریزد و من کودکستان بروم، تا همیشه....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12:52 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

راه پله خانه، چنارهای کنار پیاده رو، ماشینهای پارک شده کنار خیابان، دیوارها حتی، کلی مطلب نوشته نشده ازبرند. هر آنچه می شد در این چند وقت نوشت وقف باد شده بود انگار و رفت توی گوش همینها که گفتم. چراشم نمی دونم!

گاهی دلمون معجزه می خواد. دل من، دل تو، دل صدف خانوم.  یه روز همین چند وقت پیشا که نهیلیسمم عود کرده بود و بعضی شبها دلم نمی خواست صبح دیگه بیدار شم، و صبح بازم بیدار می شدم! سوار یه تاکسی شدم که رو شیشه جلویی اش دعای روز سه شنبه رو با چنان چسبی چسبانده بودن که عمرا دیگه بشه کند.  فکر کردم چه معنی داره که دعای یه روز اونم سه شنبه رو بین این همه دعای ریز و درشت بچسبونن جلوی ماشین. فکر می کردم اون روز شنبه است یا حداکثر یکشنبه، بس که پرت بودم از زندگی. ولی هیچ شباهتی به سه شنبه و چهارشنبه نداشت. اما اون روز واقعا سه شنبه بود. دعا این بود: یا ارحم الراحمین. اما موضوع فقط همین نبود. یه دوستی دارم که بعد مدتها زنگ زد و گفت می دونی دنیا همینه دیگه. خوب، بد، همه رقم. زاویه دید مهمه. گفتم برو بابا با این شعارات. ولی اون با همه مشکلاتش واقعا خوشه! بعد دیدم من که همچنان رو زمینم، زندگی هم همچنان ادامه داره و اساسا براش اهمیتی نداره که من باشم یانه، خب که چی؟ منظورم اینه که بهتره که مثلا ساعتهای بعد رو هم ببینم و بمیرم "یا نادانسته و جاهل! درگذرم؟" [از کتاب فارسی چهارم دبستان- اسم درسش یادم رفته.] بعد هم راستش فکر کردم خب که چی؟ یعنی مثلا منتظر چی ام من؟ از اون به بعد با اینکه منتظر چیزی نیستم گاهی هم معجزه می بینم. معجزه های کوچولو البته. بعد هم فکر کردم هیچی بی علت نیست چه برسه به حضور یه آدم رو کره زمین! بعد هم فکر کردم نکنه ما تکثیر شدیم جور آدم و حوا رو با سرعت بسیار بیشتری بکشیم؟ در این صورت میزان تجربه اندوزی در یک دقیقه برای یک نفر حالا می شه به عبارت ۶ میلیارد و خورده ای انواع تجربه اندوزی در هر دقیقه! به قول آزی جونم اینا فکرکن!!! اما گذشته از این فکرهای صد تا یه غاز چپ اندر قیچی، یه چیزی باعث شد آرامش بیشتری بگیرم. اینکه جای اینکه منتظر اتفاقهای خوب باشم، از این اتفاقها برای بقیه پیش بیارم! خوشبین باشم و سعی کنم ذهنم رو تازه نگه دارم. یعنی ذهنم یه وقت مثل یه ظرف پر از دوغاب گچ نشه که بعد ببنده و سفت شه و نشه کاری اش کرد. همونی باشم که هستم. ظاهر و باطن و ..... اما خب با اینکه الان واقعا رشد لوبیا یا مغز  گردو خیلی شگفت آوره ( اولی چون تبدیل به هیچ چی جز لوبیا نمی شه، و دومی چون خیلی قدیمی و مرموزه، نگاش می کنی یاد عصر دایناسورها می افتی!) فکر نکنید من این طوری هستم که نوشتم. دلم می خواست که اون طوری باشم. راستش من هنوز به سفارش یه پیتزا تو یه شب برفی و خوردنش  در کمال آرامش فکر می کنم. نه پیتزا مهمه نه خوردنش و نه شب برفی. مهم در کمال آرامشه. هنوز صبح می شه ، شب می شه، بخوای نخوای تازه، یه سری اتفاقا می افته و... فرقش اینه که زاویه دیدت باعث شده زاویه لبت فرق کنه. یعنی به جای لب و لوچه آویزون، همه چی یه جوری به نظر می رسه. گاهی هم خنده دار. و البته با آرامش قدری بیشتر. آخه تو این مدت یه اتفاقایی افتاد که فهمیدم زندگی بی صاحاب نیست، حساب و کتابم داره و .... به خودم گفتم حالا اگه دوست داری، دلت می خواد، غصه بخور. البته می تونی چیزای خوبی هم تجربه کنی. می تونی.

وقت نداشتم بیشتر از این بنویسم!! همه چی نصفه نیمه موند.

..... زندگی همینه دیگه. خوب، بد ..... خب که چی؟

     

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 6:57 PM  توسط زرين رستمي وند  |