چند روزي گذشته. روزهايي كه نديدمشان. حوصله شان را نداشتم. براي من چيزي نداشتند. خالي و بيهوده بودند. اما خب. چه بيدار شوي چه نه، روز اتفاق مي افتد. ( اين جمله يا يه چيزي شبيه اش از كيه؟ يادم نمي آد.) حالا روز ديگري است. هر چند نزديك غروب خورشيدي كه از چند وقت پيش معناي ديگري پيدا كرده. معناي خوبي كه باعث ياد و لبخند است.... و يادم آمد خورشيدي در دلم همچنان مي درخشد؛ روز و شب. دوباره سلام.
زوم
و اما امروز در خيابان: پيرمرد دستفروش فوت مي كند. حبابها، پياده رو را فتح مي كنند. روي پيرمرد كه زوم مي كني، حبابها و عابران را نمي بيني. روي حبابها با غشاهاي نازك الوانشان كه زوم مي كني، پيرمرد دستفروش، بساط كوچكش كه ۲۰-۳۰ حباب ساز بيشتر نيست و عابران را نمي بيني. روي هر چيز ديگري هم كه زوم كني، عابران را نمي بيني. دستفروش به خاطر عابران آنجاست. حبابها براي عابران است. روز براي عابران است. بوق هم. چراغ قرمز و سبز هم. مي خواهم عكاسي كنم. از عابران.
آخر
نوشته شد من باب اینکه معروض دارم فعلا این وبلاگ آپ نمی شود تا شاید وقتی دیگر. دوستان خوب روزهای نارنجی ام، روزهاتان همیشه نارنجی. دوستتان دارم تا همیشه.