تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

 

هاشم رفت. (شما بگویید شهید شد. برای او اهمیتی ندارد این چیزها. _ مثل همیشه می خندید وقتی می گفت ما که رفتیم شما با هر پسوند و پیشوندی دلتان خواست صدایمان کنید_ . )

هاشم رفت. از  پشت خط فقط همین را توانستند بگویند. با بغض. و دیگر هیچ. سر صبح، مادرم، کمی بعد از آنکه گوشی تلفن را گذاشت، می گفت:« ... جوانمرد بود، مثل فولاد، این آخری ها سوخته بود. هیچ ازش باقی نمانده بود، از او که یلی بود، چه دلی داشت، چقدر مهربان بود، چه خدمتی به مادرش می کرد به آن پیرزن که زندگی روی خوش نشانش نداد، حتی با آن حال و روزش، چقدر مهمان نواز بود، همیشه می خندید، ... خدا رحمتش کند،خدا رحمتش کند، جای او در بهشت است ،جایش در بهشت است، جای او بهشت است...» و حرفهایش خیس می شدند.

و این هاشم بود وقتی که هنوز موجی نشده بود وحتی بعد از آن هم، وقتی که حالش خوب بود و به خود واقعی اش بازمی گشت از پس غرش توپها و صدای مهیب انفجار و صدای گلوله و فریاد و ... جنگ.

این هاشم، هاشم جوانمرد، هاشم جواندل، هاشم پردل با وجود دردهایش، هاشم خوشخو با وجود غصه هایش...

این هاشم که همیشه مهمانی لبخند روی لبها و چشمهایش به راه بود و به پاسخ هر سلامی شکفته تر می شد، که حتی وقتی در آسایشگاه یا بیمارستان بستری بود و حتی وقتی سیگار می خواست وگاه می گفت و گاه نمی گفت چشمهایش می خندید، که همیشه دست و دلباز بود با همه نداری اش، که همیشه مهربان بود، که همیشه هوای  دل مادرش را داشت ... حالا دیگر نیست. رفته پیش مادرش که پیش از او طاقتش طاق شده بود و بار سفر بسته بود و رفته بود.

چه قطار بی پایانی است قطاری که هاشم سوارش شد. قطاری که انگار سر تمام شدن و رد شدن ندارد.

چقدر« هاشم» توی بهشت زهرا هست. «هاشم» هایی که لبخند به لب دارند.

چه سخت اند، چه سخت می گذرند این روزهای بی حضور «هاشم» ها.

هاشم، می دانستی که این همه عزیزی و این همه قدر داری که حالا نبودت تمام فامیل و آشناهای دور و نزدیکت را چنین مغموم به عزا نشانده؟ هاشم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 1:59 PM  توسط زرين رستمي وند  |