تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

 پیش از آن بود که سنم دورقمی شود، وقتی نوارهای رنگی و شاد زندگی پاره شدند و هلهله کنان جاماندند در حوالی بچگی. در سکوت سنگین و اندوه زای نوارهای سیاه، سفید و خاکستری نه آرامشی می توان یافت نه امید هماوایی نه حتی سکوتی اطمینان بخش انچنان که از پس اش خبری خوش سر برسد. چه می دانستم آرامش خاطر هم در بساط هلهله نوارهای رنگی رقصان در باد جاخوش کرده. در آن سالها. سالهای کودکی. سالهای پیش از آشوب.حالا مدتهاست که ۵۰ ساله ام. در این سالهای بی طراوت، آرزوهای و روزهای خوش را می توان بر طاقچه دلها یافت. به شکل مجسمه های کوچک و عکسهای کوچک در قاب عکسهای کوچک وگلهای مصنوعی کوچک. حتی عشق گردن بند نقره ای عتیقه ایست مخفی در صندوقچه ای که اول جای کلیدش را فراموش کردند و بعد خودش را. 

احساس می کنم در تمام این سالها بازیگر فیلم یک فیلمساز اکسپرسیونیست بوده ام. احساس می کنم از تمام لحظه های خوشی که مردم دنیا تجربه می کنند سهم اندکی قسمت ماست، احساس می کنم چرخ تمام دنیا یک جور می چرخد و چرخ دنیای ما جور دیگر،  احساس می کنم چه بیهوده روزها و لحظه هایی را سپری می کنیم که می توانست روشن تر باشد و فکر می کنم آیا روزی آن نوارهای رنگی را دوباره بازخواهیم یافت تا از حسرت روزهایی که بی شادمانی خالص و بی غل و غش از دست رفتند، بکاهد؟   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 2:56 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

رویای اول: بودای شناور

بودا نشسته کنار من. نشسته که نه، دست کم ۳۰ ـ ۴۰ سانت از زمین فاصله دارد. غرق آرامش.

ـ به من انرژی می دهی؟ [از بودا می پرسم.] ( می دانم این پرسش از دایره واژه های کیست که در ذهنم مانده.)

بودا همچنان غرق آرامش نشسته. چهره اش هیچ حالتی ندارد. با خودم فکر می کنم چه کار احمقانه ایست سوال کردن از او. او هیچ نمی شنود. برای ارتباط با او باید وارد فاز دیگری شد. فازی ورای فیزیک. غلظت آن فضا چیزی بین غلظت آب و غلظت هواست. نه تراکم آب را دارد نه تصاعد فضا را. در آن فضا به محض قصد گفتن، هر آنچه مد نظر گوینده است، بی هیچ کم و بیش، به شنونده می رسد. بی لحظه ای فاصله. بی نیاز به هیچ توضیحی. زبان غایب است، پس سوء تفاهم هم تعطیل است. خود به خودی گاهی ممکن است اتفاق بیفتد که وارد این فضا شوی اما چطور می شود دلبخواهی وارد آن شد؟ مانع این فضا  ــ در است؟ دیوار است؟ یا... ــ  چطور کنار می رود؟ این مانع هرچه هست، یک هیچِ موجود است. "هست" چون وجود دارد و مانع است. "نیست" چون نه دیده می شود، نه حس می شود، نه خبری ...  کسی کلید یا رمز این در ، این دیوار ، این مانع این هیچِ موجود را دارد احیانا"؟ بدون این کلید چه فایده که بودا نشسته شناور کنار من؟

بودا را نگاه می کنم. ... همچنان شناور است اما حالا دارد می خندد.... به این خزعبلاتی که من فکر کردم؟

فکر می کنم مرا به بودا چه کار؟

بعد زیر چشمی نگاهش می کنم. همچنان می خندد. پس چرا اخم نمی کند؟

یادم باشد وقتی بیدار شدم فکر کنم به اینکه توی این هیر و ویر چرا بودا را خواب دیده ام، من که بودایی نیستم. 

 ****

لطفا اگر دوست داشتید، برای ماهرخ عزیز در پست قبلی یا وبلاگ یک سال ثانیه پیغام بگذارید. از دوستانی که به پست قبلی لینک داده اند صمیمانه سپاسگذارم.

****

بیکاریم، سینمای ماورا! تماشا می کنیم. نتیجه اش می شود این خوابها. کار سراغ ندارید لطفا؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 3:47 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

ماهرخ صبح زنگ زد: «تولد مهرداد است امروز.»

نمی دانستم چه بگویم. گفت که نامه ای نوشته. خواندمش. نمی دانم چه حالی داشته وقتی نامه را امضا می کرده که همسر روزنامه نگار دربند... گاهی بی حساب کم می آوری. 

بخشهایی از نامه اش را بخوانید. خطاب به رییس جمهور است. متن کامل نامه را اینجا بخوانید.

" بنام پرودگاري كه رحتمش بي بديل است

امروز يكماه است كه تير چراغ برقها را به اميد بي سببي شماره مي كنم و هر شب پاي سجاده خدا را به عمر سبكبار درخت" مخيلو" قسم مي دهم كه همسرم را هر چه زودتر به خانه ي بي چراغ و بي نور من برگرداند .

دلم مي خواهد خدا به زبان ساده ي قابل فهم بندگان ساده دلش ، به زبان ساده ي دايره المعارف فارسي ، به زبان ساده ي "تصميم كبري " و "شب بود ، ماه پشت ابر بود كودكي " به زبان ساده ي روزهاي خالي بي مرزها ، بي جاده ها ، بي نقشه ها و بي كشورهاي دور و به زبان ساده ي روزهاي كپر و جغرافياي پنج ريالي كرايه تاكسي ، به من بفهماند كه گناه عقوبت نكرده ي " مهرداد" چه بوده است ؟

هر روز خبري تازه دلم را مي لرزاند ، ايمان دارم كه تصور توهين به هيچ انساني در مخيله مهرداد نمي گنجد او كه حتي در محافل دوستان اجازه طرح طنزو لطيفه هايي را كه حاوي پيام توهين آميز به مليت يا قومي بود نمي داد و هم او كه سالها به عنوان فرمانده توپ براي نجات تماميت ارضي كشورش در مرز بين خون و حماسه جنگيده بود و در اين راستا نشان لياقت و شجاعت گرفته بود ، از خودم مي پرسم مهرداد چطور مي تواند با هدف و مقصودي از پيش تعيين شده نسبت به چاپ كاريكاتوري اهتمام كند كه دل هموطنانمان را بيازارد مگر مي شود انساني كه بزرگترين دغدغه ي امروزش دلتنگي هموطنان و بيكار شدن دوستان روزنامه نگاري است كه غم نان آنان بيش از نداري خودش رنجش مي دهد سزاوار واژه "اشد مجازات "باشد ...

.... آخر كدام صاحب انصافي باور مي كند كه اين بحران فقط و فقط از سوي يك شخصيت فرهنگي و نه سياسي !كه به اعتراف همگان به هيچ گروه و جناح خاصي نيز وابستگي ندارد از روي سوئ نيت انجام شده است اين در حالي است كه با نگاهي به شماره هاي گذشته اين نشريه ضميمه ايران مي بينيم بارها و بارها و به كرات مطالب علمي و آموزشي از زبان حيوانات و با لهجه هاي گوناگون چاپ شده و هرگز نيز شائبه توهين و تحقير براي كسي ايجاد نشده بود خصوصا كه در فضايي كه منطق طنز بر آن حاكم است هيچ چيز جدي نيست....

... از سوي ديگر به عنوان يك خبرنگارو يك هموطن بسيار مايلم از شما بپرسم كه اگر اين سهو و خطا از جانب كاريكاتوريست و سردبير" ايران جمعه" كه يك نشريه ضميمه ايران است حادث شده پس چه ارتباطي به بيكار شدن هفت هزار نيروي زبده و حرفه ايي عرصه خبر و اطلاع رساني و خانواده هاي آنان دارد كه هم اكنون به عقوبت سهو اين دو تن ، دچار مشكلات مالي ، ناامني روحي و شغلي شده اند ؟

بر اساس نظر سنجيهاي انجام شده روزنامه ايران از روزهاي نخستين حضورش در جامعه مطبوعاتي كشور موجب پيشرفت معلومات و دانش عمومي و نيز پيشبرد اهداف قانون اساسي در كشور شده است و آيا بستن يك روزنامه معتبر و مقبول اذهان عمومي ، محروم كردن مردم از يك پنجره گشوده شده بر دنياي اطلاعات و آگاهي بخشي نيست ؟

"مانا نيستاني " و "مهرداد قاسمفر" نه جانيان بالفطره بلكه فرزندان اين سرزمينند ، آنان از كره مريخ نيامده اند و چراغشان در اين خانه مي سوزد آنان روزنامه نگاراني هستند كه رنج اعتلاي اين مرز و بوم را بردوش مي كشند و چرا كه اگر اين غم را نداشتند همانند بسياري از جوانان ديگر به مشاغل كم دردسرتري روي مي آوردند تا هم از نعمات اين دنيايي برخوردار باشند و هم ا ينكه ناچار نباشند به گناه نكرده در حبس بمانند و هر گونه توهين و افتراي ناروايي را متحمل شوند.

... امروز روزهاي پايان خرداد ماه است و دو سه روزي به سالگرد تولد مهرداد(يكم تيرماه ) بيشتر نمانده است ، جيب كودكم را به اميد تراشه ايي زندگي مي كاوم ، وامانده ام به سوالات طاق و جفت او و پي جوييهايش در مورد پدرش چه پاسخي بدهم ، رو به قبله به سمت و سوي قبيله بي كسي مي ايستم همچون درخت نيايشگري كه به تمناي نمكي آب به دعاي آخرينش ايستاده باشد و با يقيني اندوهناك دعا مي كنم كه "مهرداد " روز تولدش به خانه برگرددد و چراغ خاموش خانه ام را روشن كند.

ايدون باد

"ماهرخ غلامحسين پور" خبرنگار ايرنا و همسر روزنامه نگار در بند "مهرداد قاسمفر "

هیچ واژه و عبارتی نمی یابم نه برای تسلی نه برای آرامش خاطر، جز امید و جز اینکه اطمینان دارم به عبور از فراز و فرودهای این پیشامد. برای ماهرخ پیغام بگذارید. تا سالی پس از این، پیغامها را در کنار همسرش مرور کند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 3:31 PM  توسط زرين رستمي وند  |