تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

چی؟

سر صبح گفتن روزنامه در میاد. بعد این خبر رسید. نصف صفحه های رویی هم بسته شد. عصر بود. وسط کار، یک دفعه یه خبر اومد تو مهر ظاهرا با این مضمون که روزنامه درنمی آد. بعد یه جلسه تشکیل شد . بعد گفتن در میاد. بعد دوباره گفتن نه. بعد ... ظاهرا بعدخبر مهر اصلاح شد. به قول بچه ها، دوره "درمیاد در نمیاد" امروز به ۴۵ دقیقه رسیده. هنوز معلوم نیست ۴۵ دقیقه دیگه چی می شه، میاد ...یا  نمی آد ... . آی حرص آدم در میاد وقتی یه خبرگزاری یه خبر رو از سایت می کشه بیرون. خب اصلاحیه بزنید.

سر صبح به آقای "پ" گفتم که روزنامه به نظر نمی آد در بیاد. در نمی آد. گفت از کجا می دونی؟ کی گفته؟ گفتم از حس ششم. گفت نمی شه این حس ششم رو با خودت نیاری اینجا؟! به قول خودش: عجب!

این روزا اینکه موضوع چیه یه سوال اساسیه. بعضیا می گن موضوع گرو کشیه.

***

و اما ....

۱

بعضی همسفرها درون خود ما هستند. در مسیر منتهی به هدفمان می توانیم این نوع همسفران را انتخاب و از فکر و چشم و قلبمان مثل زلم زیمبوهای معمول آویزان کنیم. این خانمها و آقایان! ـ دست کم ـ دو دسته اند: می توانیم با خانمها و آقایان! استرس، عصبانیت، اخم و تخم، سر درد، غر و امثالهم همسفر شویم یا با خانمها و آقایان! لذت بردن از مناظر اطراف، حفظ آرامش و ...  سفر کنیم. انتخاب فقط با خود ماست. به هر حال همیشه در حرکتیم و در سفر. حالا اسم شما را در کدام لیست وارد کنیم؟ 

۲

می شه لطفا لبخند بزنید تا دل ما هم واشه؟ امواجش رو می گیریم به خدا.

۳

جشن تولد استاد دات جمعه دوم تیر در کافه تیتر برگزار خواهد شد. این هم خبرش.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 5:45 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

هنوز از وضعیت روزنامه خبری نیست: در محاق.

تحریریه خلوت یعنی اینکه کسی در آن سر تحریریه آرام چیزی بگوید و این سر تحریریه همه صدایش را بوضوح بشنوند. روز معمول توی همین تحریریه صدا به صدا نمی رسید.

و اما بعد

دیروز چیزی کشف کردم. یک وزنه ۲۰۰ ـ ۳۰۰ کیلویی به من وصل شده. این روزها هیچ کاری نمی کنم. مطلقا. حتی کارهای عقب افتاده همچنان عقب افتاده. تمامشان. قبلا که دچار "هیچ کاری نمی کنم" می شدم متوجه این وزنه نشده بودم. سزار می گوید حالا می توانی آن را بکنی.

دیروز چیز دیگری هم کشف کردم. به محض اینکه متوجه می شوی چیزی باید باشد و نیست، هر چه که باشد، و خلاش را حس می کنی، این خلا تبدیل می شود به چیزی شبیه بلور یا کریستال یا استالاگمیت و استالاگتیت شفاف و توی ذهنت جا خوش می کند. و خدا می داند چقدر چیزها باید باشد و نیست. ذهن می تواند به چه جنگل انبوهی تبدیل شود.

و بعد اینکه:

از شکافهای عریض اندوه که رد شوم

یا بیهوده خواهم شد

یا شاعر

*

آرزوهایم

بافه ایست

از رشته های آویزان 

به شکل خوشه گندمی شاید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 3:51 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

۱

روزنامه ایران رفع توقیف شد. خبر روی خبرگزاری فارس بود. ساعتی از قرار گرفتن خبر روی خروجی فارس و مهر نگذشته بود که گفتند از سوی وزارت گفته شده خبر فارس و مهر مورد تایید نیست. بچه ها صفحه های فیچر را می بندند. به هر حال. گفته می شود تا مراحل قانونی در دادگاه طی نشود رفع توقیف ممکن نیست. این هم خبرش.

۲

می گویند حکم رفع توقیف انشا شده. به هر حال روزنامه دوباره منتشر خواهد شد. اما خوشحالی ما نصفه و نیمه است. یک تکه بزرگ برای تکمیل شدن کم آورده. نه به خاطر دیر و زود شدن ابلاغ حکم رفع توقیف روزنامه. به خاطر مهرداد قاسمفر و مانا نیستانی. همین یک ساعت پیش، خانم قاسمفر آمده بود تحریریه با یک جعبه شیرینی برای تبریک به بچه ها. می گفت مهرداد تمام ناراحتی اش به خاطر روزنامه است، می گفت برای رفع توقیف روزنامه بیشتر از آزادی مهرداد نذر و نیاز کرده، می گفت ... و تمام مدت ما نمی دانستیم چه باید بگوییم و چطور تا غم دلش کمتر شود. به خاطر نبود آن یک تکه بزرگ ـ که گاه، وقتی یاد خانواده شان می افتی، یک باره به شکافی عظیم تبدیل می شود ـ همه خوشحالی ها حتی بی ربط ترین شان به روزنامه، ناخالص است. امیدواریم آزادی شان، شادیهای خالصشان را در کنار خانواده پایدار کند. 

۳

هادیتونز یادداشتی به قلم عارف عدل برای قاسمفر دارد. و برای ماهرخ و برای دادمهر. نوشته روشنی است. شاید هم روشنی از همان چراغی گرفته که قاسمفر شاعر آن را نوشته: «تمام این شبها چراغ را برای تو روشن کرده ام.» 

۴

ماهرخ عزیزم تنها نیست. ما در کنارش هستیم. و روشن هم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 6:53 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

دیروز میدان هفت تیر تجمع بود. عده ای آمده بودند برای مطالبه حقوقی از جمله حق برابری زن و مرد، رفع تبعیض علیه زنان، بازنگری قوانین طلاق و حضانت و... و خلاصه، لغو قوانین زن ستیز . عده ای آمده بودند محض کنجکاوی، عده ای آمده بودند محض تجربه هیجان، عده ای آمده بودند برای ماهی گرفتن از آب گل آلود و دست و پا کردن اسم و رسمی و حتی اتیکتی که به درد آن طرف آبها بخورد، عده ای آمده بودند برای تماشا، عده ای رد می شدند مثل من، و گروهی هم آمده بودند برای متفرق کردن با باتوم و اسپری و ... خلاصه عده ای جمع بودند با اهداف گوناگون. چیزی شبیه تجمع عقاید و منافع و خواستها بود بی آنکه هدف اصلی مورد نظر اصلا شنیده شود چه رسد به آنکه غالب آید. آنقدر که گمان می بردی به رغم هدف و حرکت برگزارکنندگان تجمع، سر بی کلاه همچنان ازآن حقوق زنان است. اما هرچه بود یک تجمع بود برای بیان خواسته ها. از آن دست تجمعاتی که در هر جامعه ای دیده می شود و حتی می توان گفت حرکتی است برای باور حضور و وجود. اما همه جا با این تجمعات مدنی یک جور برخورد نمی شود. دیروز زنان علیه زنان بودند. دو صف روبه روی هم بود. صف زنانی که برای یاد آوری برخی حقوق یا درخواست حقوقی دیگر برای زنان تجمع کرده بودند و صف پلیس های زن برای متفرق کردن تجمع. و سوال: چرا کتک؟

هرچند معتقدم راههای بهتری برای رسیدن به این اهداف وجود دارد حتی از همین راه هم بهتر می شود استفاده کرد چون به هر حال برای بهبود شرایط همواره به حرکت نیاز داریم، اما این نکته که تجمعی یک ربع بیشتر تحمل نمی شود و فورا پراکنده می شود آن هم به این صورت، از چند بعد قابل بررسی است از جمله تبدیل کردن موضوعی به یک سوژه خبری داغ برای رسانه ها. گروهی از تجمع کنندگان هم دستگیر شده اند. نمی دانم آزاد شده اند یا نه. گفتگو خوب است. راهی برای دریافت نظر و در صورت توافق اعمال آن. اظهار نظر هم. اما بدون تحمل ـ چه رسد به احترام گذاشتن به نظر دیگران ـ بی فایده است. چرا باید فضایی این چنین ایجاد کرد؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 5:2 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

اول - برای پادشاهی کردن لزومی ندارد لشکر بکشی و کشوری فتح کنی، کافی است دلی به دست آوری. یا فتح کنی. آن وقت می توانی ادعای پادشاهی کنی.

اما بعد

آزی جونم اینا سی.دی من خودش رو به من داده تا باهاش آهنگای قشنگ گوش بدم. وقتی آزی داره چیزی درست می کنه مثل حاشیه یه عکس و آروم با خودش تکرار می کنه کارهایی که داره انجام می ده یا وقتی چیزی نجوا می کنه صداش خیلی قشنگه. حرف «ش» تاکید بخصوصی می گیره. حرفاش می شه شبیه یه سبد میوه تابستونی با «ش» ها که هلوهای رسیده اند. آزی نمی دونه که این طور حرف زدنش از بهترین آهنگاییه که شنیدم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 3:30 PM  توسط زرين رستمي وند  |