فردا روز دیگری است
میپرم روی دوچرخه
رکاب میزنم
جز باد
کسی تحمل این اشکها را ندارد
این شعر از سارا محمدی است. شعرها و نوشته های قشنگش را اینجا بخوانید.
۲
یک استاد دانشکده ارتباطات گفته است دانشجوها می گویند چرا علیه روزنامه ایران موضع نگرفته ای؟!!
۳
«این نوشته ها را دوست دارم.»
به دوستم می گویم. منظورم نوشته های سارا محمدی است که صفحه وبلاگش باز است.
«آره.»
دوستم نگاهی به صفحه می اندازد. بعد نگاهش دراز می شود تا ناکجاآباد بی آنکه به یکی از آن همه اشیای سر راهش برخورد کند. فکر کار و بیکاری و درآمد است شاید. شاید هم فکر خانواده اش در شهرستان و شلوغی های این روزها یا فکر کسی که می خواست خوشبختش کند اما همین دو هفته پیش رهایش کرد ... به هر حال گمان نکنم به انرژی هسته ای فکر کند.
«روزهای سختی است.»
او می گوید و کمی بعد ته مانده چای اش را می نوشد.
«سالهای سختی است.»
من فکر می کنم وقتی برایش چای می ریزم. از فلاسکی که یک روز یکی برایم خریده بود.
۴
حرفهای تازه بوی سیب نمی دهند. خیلی وقت است که. فردا روز دیگری است. بی گمان.
