همه روزهاتان نارنجی
«فعلا» لغت خوشایندی است وقتی بچه ها به این خبر اضافه می کنند: روزنامه توقیف شد. تحریریه مثل هر روز شلوغ و پر تحرک نیست. خبر نگار قضایی که سر می رسد بچه ها دوره اش می کنند: چه خبر شد؟ خبر آورده که سردبیر و مسوول صفحه کودک و نوجوان برای بازجویی فرا خوانده شده اند و بازداشتگاه اند. بچه ها ناراحت و نگران می شوند. مدام درباره آن دو می پرسند.
تلویزیون را روشن کرده ایم. هر وقت سر و کله خبر مهمی پیدا شود تلویزیون تحریریه روشن می شود. حالا خبر خودشان مهم شده. فردا خبر روزنامه تیتر صفحه یک بقیه روزنامه هاست. بعضی از همکاران از سایر رسانه ها زنگ می زنند:« ای بابا ما که عادت داریم. موقت است و...» از توجه شان تشکر می کنیم:« کاری سراغ ندارید؟» این سوال هم دیگر عادی شده در جامعه مطبوعات. بعد از خبر توقیف روزنامه، صدا و سیما موسیقی آذری پخش می کند.
پرویز می گوید: یک نکته، امروز که روزنامه توقیف شده دوم خرداد است. یک نکته دیگر، حدود نصف بچه ها در «ایران» آذری اند.
بیراه نیست که پیران این حرفه می گویند عالم روزنامه نگاری عالم بی رحمی است. تا وقتی بدون اشتباه ـ خواسته یا ناخواسته ـ کار را ادامه می دهی چنان نامحسوسی که انگار اصلا وجود نداری. با کوچکترین اشتباه، عالم و آدم شاکی می شوند با تقاضای اشد مجازات.
هر رسانه چراغی است. ما هنوز یاد نگرفته ایم در روزگار قدرت رسانه ها، از این روشنایی ها محافظت کنیم و به خاطر هر خطایی ـ درست یا نادرست، خواسته یا ناخواسته ـ به حل مساله بپردازیم بی آنکه آنها را خاموش کنیم. آخر مگر کارخانه یا وزارتخانه ای را به واسطه اشتباه یک کارمند یا حتی وزیر تعطیل می کنند؟
امروز، تحلیل اغلب بچه ها در روزنامه از اتفاقات اخیر، ورای این وقایع و پشت صحنه را نشانه می رود.
ما به رابطه با مردم خو کرده ایم. این رابطه کمرنگ هم می شود؟ چشمها و گوشهای مردم، اغلب، نا خواسته دچار بی رحمی عالم مطبوعات می شوند و می دانند که به وقت گرفتاری، حامی چندانی نخواهند توانست دست و پا کنند و می دانند خبر مربوط به خبرنگارها جزو خبرهایی است که بسرعت کهنه می شود. چرا بچه ها هیچ وقت حتی از کسانی که توهین می کنند یا گاه تهدید، دلخور نمی شوند؟ وارد مشکلات مردم از هر قشری می شوند اما هیچ قشری از مسائل این گروه گاه والا و وارسته و گاه حقیر و ... هیچ خبر ندارند؟ چرا این، به امری طبیعی تبدیل شده؟ چرا یکی از همین بچه ها باید با خنده بگوید: بعضی وقتها فکر می کنم با کفش پاره ام دنبال کفشهای نو برای مردم می دوم.
به ماهرخ زنگ می زنم تا بگویم به یادش هستم. گوشی را بر نمی دارد.
