۱
زمین ـ بزرگ، کوچک، زیبا، زشت ـ می چرخد. هر لحظه، در جایی از زمین خورشید غروب می کند و همان لحظه جایی دیگر طلوع می کند. و ما همچنان گرفتار قوانین خود نوشته ایم. مالکیت حس غریبی است. عروسک من، شهر من، کشور من و... بعد حسرت پرنده ها را می خوری که بی غم مرز، از فراز سر مرزبانها رد می شوند به مقصد هر جا که دلت خواست. در پی پروانه ای حتی شاید.
۲
آزی جونم اینا بالاخره راهی نیوزلند می شود تا زمستان را دوبار تجربه کند. [من عاشق زمستانم.] این سرزمین نو حالا حضور شخص جدیدی را تجربه خواهد کرد با صدایی خاص، فکری خاص، کلماتی خاص و خلاصه دنیایی خاص. مگر نه اینکه هر انسان دنیایی است و البته ما اغلب وارونه می بینیم؟
۳
آزی جونم اینا یادش خواهدماند که برای من این زلاندنو یا هر اسمی که دارد تا وقت راهی شدن آزی جونم اینا اندازه یک دانه نخود فرنگی نمی ارزیده؟ حالا اسم این سرزمین دست کم برای تعداد بیشتری (دوستان آزی جونم اینا) مهم شده است. پس آزی جونم اینا یادش نرود که این سرزمین نو وامدار او هم هست.
۴
آزی جونم اینا خوشحال هم باشد. زندگی آفتابی در کنار خانواده و روزهای نارنجی و عصرهای پر جذبه در انتظار اوست. (و او می داند که همه اینها در درون اوست نه حتما در جایی که می رود چون دنیا در درون اوست نه هر سرزمین دیگری). و تازه راه دوری هم که نمی رود. زمین، همین یکی که بیشتر نیست. آزی جونم اینا می رود کمی پایین تر.
۵
۶ میلیارد و خورده ای انسان روی زمین زندگی می کند. این را فقط به این خاطر نگفتم که نیوزلند خوش به حالش باشد که خانم یک شش میلیارد و خورده ای ام به آنجا می رود. منظورم این است که ما همه بخشی از هم هستیم. تجربیات همه ما در یک لحظه پازل حیات انسان در آن لحظه بر روی زمین را تکمیل می کند. و اینکه ... آزی جونم اینا، دوستی من و تو شگفت آور نیست؟ اتفاقهای شگفت آور دیگری هم در انتظار همه ماست. خوش باش و این لحظه ها را مزمزه کن. کمتر کسی به چنین لحظه هایی بر می خورد.
