تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

 

 به خورشید رسیدم؟  [ایکار، بعد از سقوط فکر کرد.]

اوج می گیرم... فراتر، فراتر، فراتر، ... حتی عقابها به من نمی رسند: خسته از پرواز کوتاه بیهوده شان، دست آخر بر فراز کوههای بلند می نشینند به تماشا تا نقطه شدنم را ببینند. من اوج می گیرم. به سمت خورشید، روشنی، زندگی، گرما. و بالهایم از پر پرندگان نیست، از چوب نیست، از فلز نیست، از موم هم نیست. کسی نمی داند بالهای نامرئی ناپیدایم از چه جنسی است. بی نهایت سبک، بی نهایت شفاف، انگار از جنس هوا. مثل خودم. من. ایکار. که هزار بار ـ بعد از آن سقوط با بالهای مومی ذوب شده ام ـ ، هزار بار به خورشید رسیدم. اما اندوه بزرگم ذوب نشد. کسی مرا نمی بیند تا به حرفهایم ایمان بیاورد. من، ایکار، بی گمان هنوز از خواب افسانه مردم بر نخواسته ام. [ایکار هزار سال بعد از سقوط فکر کرد.]

به خورشید رسیدم یا به زندگی؟ [ایکار همین دیروز فکر کرد.]

دلم می خواهد بالهایی نامرئی مثل بالهای ایکار داشته باشم تا به سمت زندگی که آنقدر دور شده و آنقدر غبار آلود که به خواب گنگ بی تعبیری می ماند پرواز کنم. نه. دلم می خواهد با آن بالها خودم را به سرزمینی برسانم که در آن هیچ سوالی به ذهن هیچ کس خطور نمی کند. جایی که ایکار فکر نکند به خورشید رسیده یا به زندگی و من فکر نکنم به فردای نا مطمئن از فرط ابهام و خود زندگی هوا شود و رنگ ببازد از فرط این پرسشها که چه می شود و چه خواهد شد و حالا چه کنم و چرا هیچ کس نیست و چرا تنهایم و چرا دلم می خواهد همچنان که در تاکسی نشسته ام جاده کش بیاید تا ابد و من نرسم به مقصد و چرا خستگی ام تمام نمی شود و چرا...... [من فکر کردم. همین دیروز. چرا به ایکار فکر کردم؟]

دوست خوبی دارم که یک بار گفت اگر می دانستیم چه خبر است که زندگی مزه نداشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 5:37 PM  توسط زرين رستمي وند  |