[... پیشنهاد یک روز آفتابی به قلبم دادم. آفتابش طلوع نکرد.]
آزی جونم اینا گفته بود که دلش گرفته بعد رفته کلاگیس خریده ۶۰ هزار تومن. بعد دلش سوخته و یه جورایی عذاب وجدان گرفته که چرا یه همچو پولی بابت همچو چیزی داده. آزی جونم اینا گفته بود حالا خریدم دیگه. چیکار کنم...
آزی جونم اینا بابت کلاگیس نیست که غصه می خورد. بابت پناه بردن به چیزهایی مثل کلاگیس یا حتی آبنبات قیچی برای پر کردن خلاهای زندگی است، وقتی چنین از هم غریبه ایم. کسی چه می داند در صندوق در بسته دل دیگری چه می گذرد. دیگر اینکه از کی تا به حال بهانه های طلوع آفتاب به عوامل دلتنگی تبدیل شده اند.
[ ... آفتاب طلوع نکرد؟]
وقتی حدس یک اتفاق خیلی بد، آب می شود با تکذیبش، چرخیدن مانکنی با کلاگیس بلوند در ویترین مغازه ای در میدان تجریش، بسیار بسیار فرح بخش است... .
[... طلوع نمی کند؟]
آزی جونم اینا گاهی دلم می خواهد کلاگیس تو را روی سرم بگذارم، سیگاری بگیرانم و در آینه به خودم زل بزنم، شاید سر از کار آفتاب سرخود قلبم در آورم. نه کلاگیس تو پیش من است، نه سیگاری ام، نه این آفتاب کم طاقت که روزش به یک و دو نمی رسد، شبش اما قطبی است، سر طلوع دارد.
این دستورالعمل را یکی داده برای دلخوشی دایمی: نگاه کنید اما نبینید، گوش دهید اما نشنوید، یک ماکیاول تمام عیار شوید، ... توی خیابان نه به کنار دیوارها و کسانی که آن کنارها نشسته اند نگاه کنید نه سر چهارراه ها چشم به اطراف بگردانید، نه نگرانی و ناراحتی همکارتان را به روی مبارک بیاورید، نه دلمردگی احدی برایتان مهم باشد.... خلاصه این حق مسلم و منحصر بفرد شماست که شاد باشید. پس به هر ترفندی سر خودتان شیره بمالید تا احساس شادی کنید.
فکر می کنید این دستورالعمل چقدر به درد می خوره؟
[... چی شد آفتاب؟]
دوستانم، همه دوستانم را به لبخند دعوت می کنم و به تماشای بهاری شدن زمین و به تماشای شمشادها تا آفتاب قلبشان طلوع کند، زیرا که کم از شمشاد و بوته و درخت و پرنده ندارند که دلهاشان تازه تازه شده. بی خیال همه چیز. حتی آفتاب تابان.
[... طلوع کرد؟]