کلاغه می گه قار قار، مادرش می گه زهرمار، باباش می گه ولش کن، چادر سیا سرش کن، از خونه بیرونش کن.
بعد کلاغه می شه دختر فراری تا از جمله هدی دلش بخواد باهاش دوست بشه تا یه گزارش توپ بنویسه یا یه پسره باهاش دوست بشه تا یه فیلم واقع گرا بسازه! بعدش یا یه دل نه صد دل عاشقش می شه و تبدیلش می کنه به یه ستاره سینما یا مثل یه دستمال کاغذی که توش فین کرده باشه، دورش میندازه. یا هم که دختره گیر باند فساد می افته و به فاصله ۲۴ ساعت عفت خانوم و عصمت خانوم دربه رد می شن.
موضوع اینه که کسی کار نداره که اساسا چرا مامان کلاغه مثل آب خوردن به کلاغه می گه زهرمار و چرا بلد نیست چیز دیگه ای بگه و چرا پدر کلاغه این همه بی مسوولیته . و اینکه تنها کار طبیعی در این ماجرا اینه که کلاغه می گه قار قار.
نتیجه می گیریم بحث شیرین مهارتهای زندگی هنوز بی صاحب مانده.
ای بابا. من می خواستم بنویسم قصه ما سر تموم شدن نداره و کلاغه همین طور وسط قصه قدم رو می ره و غر می زنه و به عبارتی علافه! که کی این قصه تموم بشه و نقشش رو که «کلاغه به خونش نرسید» ه اجرا کنه و بره سر خونه زندگی اش که به جاش نمی دونم چی شد رفتم سراغ قارقار.
راستی پریروز یکی از سخنرانهای همایش راههای کاربردی کردن ماده ۴۹ گفت یه نگاه به آسمون شهر بندازین. بیشتر از همه چه پرنده ای می بینین؟ همه گفتن کلاغ. گفت پس کو بلبلها و قناری ها و بقیه پرنده ها؟ ما خودمان مقصریم با این فضایی که در شهر ساختیم، زمینه زندگی این پرنده ها را از بین بردیم.
