تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

 

کلاغه می گه قار قار، مادرش می گه زهرمار، باباش می گه ولش کن، چادر سیا سرش کن، از خونه بیرونش کن.

بعد کلاغه می شه دختر فراری تا از جمله هدی دلش بخواد باهاش دوست بشه تا یه گزارش توپ بنویسه یا یه پسره باهاش دوست بشه تا یه فیلم واقع گرا بسازه! بعدش یا یه دل نه صد دل عاشقش می شه و تبدیلش می کنه به یه ستاره سینما یا مثل یه دستمال کاغذی که توش فین کرده باشه، دورش میندازه. یا هم که دختره گیر باند فساد می افته و به فاصله ۲۴ ساعت عفت خانوم و عصمت خانوم دربه رد می شن. 

موضوع اینه که کسی کار نداره که اساسا چرا مامان کلاغه مثل آب خوردن به کلاغه می گه زهرمار و چرا بلد نیست چیز دیگه ای بگه و چرا پدر کلاغه این همه بی مسوولیته . و اینکه تنها کار طبیعی در این ماجرا اینه که کلاغه می گه قار قار.

نتیجه می گیریم بحث شیرین مهارتهای زندگی هنوز بی صاحب مانده.

ای بابا. من می خواستم بنویسم قصه ما سر تموم شدن نداره و کلاغه همین طور وسط قصه قدم رو می ره و غر می زنه و به عبارتی علافه! که کی این قصه تموم بشه و نقشش رو که «کلاغه به خونش نرسید» ه  اجرا کنه و بره سر خونه زندگی اش که به جاش نمی دونم چی شد رفتم سراغ قارقار. 

راستی پریروز یکی از سخنرانهای همایش راههای کاربردی کردن ماده ۴۹ گفت یه نگاه به آسمون شهر بندازین. بیشتر از همه چه پرنده ای می بینین؟ همه گفتن کلاغ. گفت پس کو بلبلها و قناری ها و بقیه پرنده ها؟ ما خودمان مقصریم با این فضایی که در شهر ساختیم، زمینه زندگی این پرنده ها را از بین بردیم.   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 4:19 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

بيست و پنجم بهمن ۸۴ ،۶عصر، اتوبان مدرس

زيرا كه من دختر روياهاي هيچ كس نيستم.

*

سرو كله عبارتهايي مثل اين يكباره پيدا مي شود. مهم نيست اگر سوار تاكسي، وسط اتوباني و ترافيك سنگين است و پسر ۱۷-۱۶ ساله اي با هيجان، تلفني به دوستش از احتمال جنگ مي گويد. چه چيز جنگ مي تواند خوشايند باشد آخر؟ چرا فكر مي كند آمريكا عاشق چشم و ابروي مردم اين كشور است و از سر دلسوزي سنگ این مردم را به سينه مي زند؟ چرا به چيزي به اسم "منافع" فكر نمي كند. لابد هیچ وقت احتمال سقوط هيچ بمبي در خانه همسايه اش، در خانه فاميل اش، در خانه هموطنش، در خانه خودش، خوابش را نياشفته است. شايد دركي از گرفتن نان خودش از دست غريبه به وقت جنگهایی از این دست ندارد. لابد این چیزها را در فیلمهای جنگی امریکایی ندیده. شايد ابعاد تحريم، زيادي مبهم است. شاید...

"زيرا كه من دختر روياهاي هيچ كس نيستم" 

...

بقيه اين عبارت لابد گير كرده در  ترافيك سنگين  تصاویر فاجعه بار جنگهای دنیا از این سر تا آن سرش،که انگار تمامی ندارد. چرایش هم گیر کرده در همین ترافیک سنگین. البته جنگ هم می تواند بسازد. حجم بزرگی از تاریخ را، علومی مثل جامعه شناسی جنگ و بررسی انواع جنگ و دلایل جنگها و ... و فاجعه را. 

حالا با این تفاصیل، عبارت"زیرا که من دختر رویاهای هیچ کس نیستم"  شما را یاد "چنان خشکسالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق" نمی اندازد؟  همین چیزهاست که اجرای یک ارکستر را از بیهوده ترین کارها به نظر می رساند! راننده هم دلش خوش است با این نواری که گذاشته برای دل خودش پخش شود. بتهوون در ترافیک. شاید هم فکر کرده سنخیت این نوع موسیقی با  ایام عزاداری ماه محرم بیشتر است!

 ترافیک همچنان سنگین است. یادم باشد به هرکس رسیدم بگویم واکسن آنفلوآنزا بزند. وجود اولین مورد آنفلوانزای پرندگان در کشور تایید شده. خبرگزاری ایسنا خبر تاییدش را زده. ماجرا مربوط می شود به۴-۳ قو که تشریف آورده بودند به انزلی برای گذران بهار و تابستان اما تلف شدند.البته که نه از خوشی. این قبیل خبرها  یعنی اینکه مرغ و تخم مرغ کاملا پخته بخورید. با دستکش مرغ پاک کنید و.... البته در این جور موارد مردم دور مرغ را خط می کشند مثل سبزی وقت وبا. بیچاره صنعت مرغداری.

*

گاهی ستون مکعبهای ریز و درشت چیده شده روی هم، با گذاشتن فقط یک مکعب کوچک فرومی ریزد. دلتان دریایی.

...زیرا که من دختر رویاهای هیچ کس نیستم!  

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 4:19 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

 یا بادبادک می ساختم یا خیال می بافتم، بچه که بودم. بادبادکها را در آرامش ظهر خانه می ساختم. از روزنامه ها و مجله های باطله که از اول تا آخر مطالب بیاتشان را از سر بیکاری می خواندم. اما بادبادکها اوج نمی گرفتند. حتی تا نیمه درختان حیاط خانه نمی رسیدند. سال پیش توی پارک مردی را دیدم با قرقره بزرگی در دستش و بابادکی که آن بالا در آاسمان نقطه شده بود. خنده ام گرفت. آخر چطور من به دم آن بادبادکهای بیچاره بیشتر از ۴ـ۳ متر نخ نمی بستم؟ و مگر با آن نخ تا کجا می توانستند اوج بگیرند؟

اما خیال که نخ نمی خواست. بالا می رفت. آنقدر که تا روبه روی خدا: «آقای خدا می شه یه کاری کنی شاخه درخت توت دوباره بچسبه سر جاش؟» شاخه پیوندی درخت توت را باغبانی که آمده بود درختان حیاط را هرس کند به اشتباه بریده بود.  «آقای خدا می شه فردا یه عالمه برف بیاد و مدرسه ها تعطیل بشن؟ آقای خدا می شه استصنا تو دیکته من بشه استثنا، آقای خدا می شه من مثل سوپرمن بشم؟ آقای خدا می شه امشب آقاجون انار بخره؟» و ....

 خیال که نخ ندارد: ... آقای خدا می شه منو برگردونی به همون روزای امن؟  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 5:30 PM  توسط زرين رستمي وند  |