اول من سنگ زده بودم یا موسی؟
موسی به گمانم ۱۵-۱۴ سال داشت و من کلاس دوم بودم. موسی زیاد سربه سر بچه های محل می گذاشت. بچه ها دوستش داشتند. گاهی که سروکله اش بعد از تعطیلی مدرسه پیدا می شد، کمترین کارش خنده بازاری بود که راه می انداخت. همان سال رفت جبهه. همان سال شهید شد و همان سال حال و هوای کوچه های شهر عوض شد. آن سال هنوز اوایل جنگ بود. این تنها تصویری است که از او دارم:
موسی در حال دویدن برگشته و خندان مرا نگاه می کند، در آن لحظه، نزدیک غروبی درخشان، برگهای رنگ رنگ پاییزی بین زمین و هوا چرخ می خورند. همین.
راستش من حتی چهره او را نمی توانم بدرستی و شفاف در ذهنم مجسم کنم. آن روز یکی از ما دو تا سنگ زده بودیم - نه به قصد ـ و سنگ خورده بود به قوزک پای یکی دیگر و بعد یکی از ما دو تا تلافی کرده بودیم و بعد قهر و قهر کشی. اما یادم نیست که اول من سنگ زده بودم یا موسی. اما مگر چه اهمیتی دارد؟ اما لبخندش که یادم است. اما تنها تصویرش در ذهن من با لبخند باقیست. اما او لبخند زده بود برای آشتی. اما ............. چه می دانستیم عمر این آشنایی این همه کوتاه است. اما چه می دانستم آن قهر، تلخ ترین قهر زندگی ام خواهد شد.
روانش شاد و قرین رحمت الهی