تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

 

فکر می کردم امسال سال خوبی باشد. ... خب، هنوز که تمام نشده.

موج می فرستیم که باقی مانده اش برای همه خوب شود و عید امسال همه این طور باشند و به این منظور دعا می کنیم همه در این یک ماه و خورده ای این طور باشند و نه اینطوری یا اینطوری! یا حتی اینطوری و شاید اینطوری و بی خودی گمان مبریم که:  زهی خیال باطل! . روزگارتان در تمام ایام باقی مانده عمرتان خوش باد.

راستی، فکر می کنید بعدش چی می شه؟   [ منظورم از این جمله چی بود؟] نمی دونم. البته من الان بیکار نیستم، دارم این جملات رو می نویسم. همین طوری.  

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12:2 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

اول من سنگ زده بودم یا موسی؟

موسی به گمانم ۱۵-۱۴ سال داشت و من کلاس دوم بودم. موسی زیاد سربه سر بچه های محل می گذاشت. بچه ها دوستش داشتند. گاهی که سروکله اش بعد از تعطیلی مدرسه پیدا می شد، کمترین کارش خنده بازاری بود که راه می انداخت. همان سال رفت جبهه. همان سال شهید شد و همان سال حال و هوای کوچه های شهر عوض شد. آن سال هنوز اوایل جنگ بود. این تنها تصویری است که از او دارم:

موسی در حال دویدن برگشته و خندان مرا نگاه می کند، در آن لحظه، نزدیک غروبی درخشان، برگهای رنگ رنگ پاییزی بین زمین و هوا چرخ می خورند. همین.

راستش من حتی چهره او را نمی توانم بدرستی و شفاف در ذهنم مجسم کنم. آن روز یکی از ما دو تا سنگ زده بودیم - نه به قصد ـ و سنگ خورده بود به قوزک پای یکی دیگر و بعد یکی از ما دو تا تلافی کرده بودیم و بعد قهر و قهر کشی. اما یادم نیست که اول من سنگ زده بودم یا موسی. اما مگر چه اهمیتی دارد؟ اما لبخندش که یادم است. اما تنها تصویرش در ذهن من با لبخند باقیست. اما او لبخند زده بود برای آشتی. اما ............. چه می دانستیم عمر این آشنایی این همه کوتاه است. اما چه می دانستم آن قهر، تلخ ترین قهر زندگی ام خواهد شد.  

                                                                       روانش شاد و قرین رحمت الهی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 7:1 PM  توسط زرين رستمي وند  |