تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

 

خیابان مهناز، ظهر چهارشنبه

مرد میانسالی دست پسرش را گرفته. آن دو در پیاده رو قدم می زنند. مرد به پسر می گوید: « ... جشن دیگری هم داریم. چهار شنبه سوری. چهارشنبه سوری که می شود، آتش روشن می کنند، از روی آتش می پرند، آجیل چهارشنبه سوری می خورند، فال می گیرند .... »

مرد، پیر و خسته به نظر می رسد و پسر ـ کبیر صغیر، که طرح چهره اش نوعی ناتوانی ذهنی را آشکار کرده ـ همچنان که موزاییک های کف خیابان را متر می کند، به حرفهای پدر گوش می دهد: « ها ... ها ... راستی؟ ... کی؟... ها ... »

پسر کبیر صغیر، کی فراموش می کند این حکایتها، رسمها، نامها و ایام را؟ شاید همان دم، شاید لحظه ای بعد وقتی ته سیگاری روشن روی زمین می بیند یا پنج دقیقه بعد، وقتی پرایدی آن طرف خیابان بوق می زند یا.... به هر حال به سال نمی کشد. که اگر چنین بود تکرار این روایت ها را برای دست کم شانزدهمین بار در دست کم شانزدهمین زمستان زندگی اش نمی شنید و برای دست کم شانزدهمین بار چنین از شنیدنش سرخوش نمی شد.

... و ما همواره کبیر صغیریم، وقتی تاریخ پیر و خسته است. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 7:7 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

من می ترسم. از بودن می ترسم.

و خدا نگاهم می کند. بی هیچ لبخندی بی هیچ اندوهی بی هیچ نگرانی یی. حتی نه بی تفاوت. فقط نگاه می کند. و این یک راز است. نمی فهمی که یعنی چه؟

آن وقت نمی گویم که می ترسم. اما می ترسم و نمی دانم چه کار باید کرد. زندگی باعث ترس است. گردش مهیب زمین، خورشید هولناک، ستاره های بسیار دور بسیار بزرگ، حرکت به سمتی که نمی دانی کجا، اتفاقهای اغلب بد همیشگی و گول زدن ذهن با اتفاقهایی که اغلب واقعا خوب نیستند، حسی شبیه گرفتن پشتی صندلی جلویی وقتی هواپیما بشدت تکان می خورد و خندیدن به بیهودگی این کار وسط زمین و هوا. کدام اینها زیباست؟ راست است که می گویند دنیا از دنی گرفته شده که یعنی پست؟ شاید. خب اگر خوب بود که اسمش را می گذاشتند بهشت. از کند ذهنی من است که علت "تفاوت" در دارایی های زمینی، ارزش "مالکیت" این داراییهای موقت و به دست آوردن انها به هر قیمتی، "جنگ"،  "قضاوت" یکی درباره یکی دیگر و صادر شدن یک حکم، هرچه که باشد، "خط کشی" دور کشورها و خیلی از قراردادهای عجیب و غریب را نمی فهمم؟ این نشانه بلاهت است که وارد فضاهای به اصطلاح لطیف شویم؟ زمین یک وسیله است که با آن ما را در معرض کوره خورشید گذاشته اند تا بپزیم یا به قوام زمین کمک کنیم؟   

آیا همه چیز همان طور است که من می بینم؟ آیا دیگران همان طور می بینند که من می بینم؟ آیا ....

چرا با این شکل و شمایل در اینجا و با این افراد زندگی می کنم و چرا جور دیگری نیستم و جای دیگری و با کسان دیگری زندگی نمی کنم؟

آیا فردا دوباره زندگی به همین منوال ادامه خواهد یافت، گردش زمین ادامه خواهد یافت، ناکامی ها ادامه خواهد یافت و ترس هم؟

 ...  شاید هم مفهوم آن نگاه این باشد که ترس بیهوده است و چیزی شبیه گناه وقتی من هستم و می بینمت. این یک دلخوشی زودگذر است یا واقعی؟ پس چرا من همینجا روی زمین مانده ام در حالی که دوستش ندارم؟ شاید هم  ...  شاید هم مفهوم واقعی آن نگاه این است که ترس بیهوده است و چیزی شبیه گناه وقتی من هستم و می بینمت.  وقتی نگاه هست، پس لابد همین است ... همین است.

پس نترسم؟

و خدا نگاهم می کند... با لبخند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 6:1 PM  توسط زرين رستمي وند  |