زنبور محکم خورد به شیشه پنجره. چند بار. روی شیشه راه رفت. اما به آن طرف نرسید. آن طرف، حیاط پر از گل بود. زنبور نمی توانست از چیزی که نمی دیدش رد شود. چیزی که نبود اما بود و مانع بود. زنبور و این هیچ موجود هیچ درکی از هم نداشتند. گاهی ما هم به هیچ موجود برمی خوریم. غالبا درکی از ماهیت آن نداریم بنابراین تلاش ما برای عبور از این قبیل موانع به نتیجه نمی رسد. چقدر می توانیم از موضوع ـ همان هیچ موجود ـ فاصله بگیریم تا درک بهتری از آن داشته باشیم؟ یا باید دنبال راه دیگری باشیم؟ یا مثل آن زنبور آنقدر به هیچ موجود بکوبیم تا صبح خشک شده جلوی پنجره پیدایمان کنند؟ یا ....
گاهی فکر می کنم ارتباط ما با دنیا در حد ارتباط یک جوجه داخل جعبه کفش سوراخ شده با دنیای بیرون است. نقاط ارتباط ما به همان اندازه سوراخهای کوچکی است که جریان هوا را در جعبه کفش ممکن می کند. جوجه نمی داند کجا برده می شود. مگر ما می دانیم؟
ابتدای کلاغ پر بود
وقی "شکار هرگونه پرنده ممنوع شد"
بیهوده گم شدم
پیش از آنکه خواب مار ببینم
*
هواپیما
همیشه
سر سطر سقوط می کند