بعد از ظهر دیروز حوصله مان سر رفته بود. تنهایی رفتم سینما. فیلم آب تیره. بد نبود. اما این فیلمبردار "هندی کم"اش را کاشته بود کنار یک تماشاچی آمریکایی سرماخورده که مدام سرفه می کرد. اول فکر کردم سرفه ها جزو فیلم است. اشتباهی. آخه وقتی سرفه می کرد که فضا خالی بود یا دختره داشت از پله های ساختمان زواردررفته بالا می رفت. دیدن فیلم با هر کیفیتی. مردم . . . ، نه، ما چقدر کم توقعیم، چقدر گرفتاریم که برای فکر کردن به خیلی چیزها مجالی نداریم. چقدر قانعیم. چقدر . . . . گاهی بی خودی حالت به هم می خورد. بی خودی هم نبود. به خاطر آلودگی هوا بود. آخه بعد از فیلم رفتم قدم زنی. تا تجریش قدم زدیم و سمنو خریدیم تا مادرمان بگوید باز هم سمنو؟ برگشتنی از خدا یک دوست قدر خواستیم. دو قدم بعد "او" جلویمان سبز شد. دست کم چهار پنج برابر من بود. جز "دوست غولم" عبارت دیگری نمی تواند او را توصیف کند. خدا "شل" را بیامرزد. دم در خانه به مشکل برخوردیم. دوست غولم از در رد نشد. مهم نیست. از دیوار می تواند رد شود. بعد رفتیم تلویزیون ببینیم. پدرمان گفت چند ساعتی هم که خانه ای می روی توی اتاق، نمی بینیمت. راست می گفت. بعد به خدا گفتم چند بار دیگر باید پیغام بفرستم که صورتحساب ما را قبل از بقیه، حد اقل قبل از بعضی ها بگذاری کف دستمان تا برویم دنبال کارمان در دنیای دیگر؟ توان مواجهه با بعضی چیزها را اساسا نداریم و فکر می کنم اینجا دیگر نمی شود قید خودخواهی را زد. بعد هم سری به مادربزرگمان زدیم. آدرس خانه اش را در آن دنیا بلدم. بعد از خم کوچه ای باریک که به میدانگاه می خورد، در جایی سرسبز شبیه یک روستا. خوش گذشت. بعد رفتیم سمنو بخوریم. مادرمان با تعجب گفت دو هفته پیش خریده بودی. گفتم آهان. خلاصه بعد از ظهر سه شنبه خوبی بود. یادم باشد فردا سمنو بخرم.
حوصله که نداشته باشی نوشته ات بهتر از این نمی شود. هان؟ بله مجبورم. بین نوشتن برای مشغول نشان دادن خودت و تا تجریش رفتن و سمنو خریدن آن هم این وقت عصر دلگیر سه شنبه معلوم است که اولی را انتخاب می کنم. آخه این دوست غولم کشته مرده سمنوئه. فقط این نیست. این دوست "قدر" یه "ل" ناقابل اضافه داره. قلدره. فقط این هم نیست. دوست غولم هفت تیر کش از آب دراومده.