ما یقه پاییز را گرفته بودیم که آخر این چه وضعی است؟ نه رنگ قرمزی نه نارنجی ای. دست کم در مسیر من برگها همه شان یا زردند یا قهوه یی. پاییز فقط زرد و قهوه یی به درد عمه هیچ کس هم نمی خورد. ما ول کن نبودیم. ما هوای پاییزهای پر از رنگ گذشته های دور را کرده بودیم. ما سه نفر بودیم. یک دختر بچه ۱۰ -۱۲ ساله، یک پیرزن غرغروی ۷۰ ساله و یک عقل کل ۴۰ ـ ۵۰ ساله. این مجمع الجزایر نه چندان همگون ـ که من باشم ـ داشتند پیاده می رفتند سر کار و به خاطر برگهای فقط زرد و قهوه ای شاکی بودند که زمین خالی ای بین دو ساختمان دیدند به وسعت شاید هزار متر. اما قبل از زمین چیز دیگری دیدند. خانواده پنج نفره ای که تازه در آنجا اطراق کرده بودند. پدر، مادر و سه بچه کوچک که دور و بر یک بقچه خیلی بزرگ که تمام زندگی شان بود وول می خوردند. هر پنج نفر خاکستری بودند و نه هیچ رنگ دیگری. فقط آن وقت بود که یقه پاییز را رها کردیم. مجمع الجزایر تکان خورده بود. دختر بچه نشست به گریه کردن که چرا کاری از دست ما بر نمی آید؟ پیرزن شروع کرد به غر زدن و بد و بیراه گفتن که این چه وضعی است در مملکتی با این همه ثروت. پیرزن ترسیده بود از ارتفاع بی پناهی. عقل کل سعی می کرد سخنرانی اش را در مورد عدالت بی مانند خدا به آن دوتای دیگر بشنواند، مخصوصا این قسمت را که بر این اساس بی معنی است داخل یک فنجان و یک پارچ آب به یک اندازه آب ریخته شود و عدالت یعنی اینکه هر دو پر شوند و.... سخنرانی اش کمی زاویه داشت با اوضاع آن لحظه. برای همین نصفه رهایش کرد تا بعد به موضوع تاثیر انسانها بر برخورداری یکدیگر از این عدالت فکر کند. آن وقت گفت چه اهمیت دارد که برگهای پاییزی چه رنگی باشند؟ و فکر کرد به پیرزن دلداری بدهد. برای همین هم گفت که خدا بسیار بیش از آنچه که فکر می کنیم به ما نزدیک است و ....
شب، به خانه که برگشتم، داخل حیاط درست نبش ورودی ساختمان، برگی دیدم بی نهایت قرمز. آن قدر خوشرنگ که مجمع الجزایر برای بار دوم در آن روز تکان خورد. دختربچه حیرت کرد، پیرزن نشست به دعا خواندن و عقل کل لبخندی زد و رفت تا لابد پیپی چاق کند. آرامش همیشه موقت، زیر سایه خدای بسیار نزدیک به بندگانش، دوباره سری به مجمع الجزایر زده بود.
و آن برگ قرمز کوچک و فوق العاده زیبا، با عالم بزرگی که یدک می کشید..... یک نشانه..... "من خدا را دوست دارم." و آن شب هیچ عبارت دیگری یادم نیامد.
نه تا آن وقت آن برگ را در باغچه حیاط دیده بودم، نه بعد از آن، آن خانواده و آن زمین خالی را دیدم. رویا نبود. من آن زمین خالی را دیده بودم. مطمئنم. اما حالا نیست. هر روز نگاه می کنم به هوای اینکه شاید روز پیش حواسم پرت شده و زمین را ندیده ام. اما نمی بینمش. به هر حال دیگر کاری به پاییز و رنگهایش ندارم. همیشه چیزهای مهمتری برای توجه وجود دارند.
خدایا این توقع بزرگی است که کاری کنی تا نیازهای اولیه همه انسانها برآورده شود؟ پس لطفا این توقع را برآورده کن.
