تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

خورشید در دست من است.

گل سرخ غنچه کرده باشد اگر در این فصل سرد، باران که ببارد از آسمان بدون ابر، آسمان که پر از ستاره شود در روز، رنگین کمان که شرقی ترین خانه شهر را به غربی ترین خانه بدوزد، دلت که برای گلهای نرگس تنگ شود و برای بابادک هوا کردن و آلبالو خشکه، یعنی که دستت رو شده. 

مشتم را باز نمی کنم... بگذار گل سرخ غنچه کند، بعد.  

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 7:39 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

آشفته بودم و خسته و بی حوصله و کلافه. از آن وقتهایی بود که فکر می کنی زندگی هیچ چیز ندارد که بگذارد کف دستت. بعد دو راننده تاکسی گفتند که اساسا این طور نیست. به عبارت دیگر زندگی همیشه برای رو کردن، چیزهایی دارد.

اولی داشت از سر میدان می پیچید که دیدمش. فکر می کنم چیزی حدود دو ساعت ـ و نه کمتر ـ صرف آرایش خط ریش و سبیلش کرده بود. چنان میلیمتری و با وسواس کار کرده بود که از این همه تلاش برای فرم دادن حد اکثر یکی دو روزه به ریش و سبیل حیرت می کردی.

دومی راننده ای بود که من سوار تاکسی اش بودم. کلاهش را عقب جلو گذاشته بود روی سرش. مثل تینیجرها. فرمان را با یک دست می چرخاند. با همه خوش و بش می کرد. آن هم جور خاصی. حتی با کسانی که از خیابان رد می شدند. در واقع داشت از کارش حسابی لذت می برد. 

حرف اولی این بود که بیش از آن اهمیت داری که فکر می کنی. جسمت و روحت نیاز به توجه دارند. به عبارت دیگر میزان اهمیت تو، رابطه مستقیم با میزان اهمیتی دارد که تو برای خودت قائلی. مهمتر اینکه این توجه می تواند بی هیچ منتی و مفت و مجانی تو را شارژ کند.

حرف دومی این بود که تغییر در جهت دلپذیری محیط در دست توست. منتظر دیگران نباش. اگر می توانی  محیط دلپذیر را برای دیگران هم فراهم کن. در هر حال تو خودت از آن بهره مند خواهی شد.

نسکافه خریدم تا با همکاران بخوریم. وقتی از مغازه بیرون آمدم، رنگ روز تغییر کرده بود و همه چیز می درخشید.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 6:58 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

اینجا نزدیک بهشت است برای من: بین خواب و بیداری، وقتی از روی خانه ها و شمشادهایی که جای دیوار، خانه ها را از هم جدا کرده اند و از روی باغها و سبزه زارها پرواز می کنم و روی کوهها می ایستم، گاهی با سرنشینان بشقاب پرنده ای همسفر می شوم و می توانم چنان اوج بگیرم که زمین بشود اندازه یک پرتقال. یک پرتقال آبی خوشرنگ. و این ابتدای یک روز نارنجی خواهدبود. ببخشید اگر در "روزهای نارنجی" نوشته های نارنجی کم شده است. آخر مدتهاست تا نزدیکیهای بهشت گذرم نیفتاده. یعنی نتوانسته ام که بروم. چرا؟ نمی دانم. و این "چرا" مثل چسب دوقلو مرا به زمین چسبانده. بد جوری سنگین شده ام. . . دلم هوای پرواز دارد. 

بادکنکی سراغ ندارید که پر از هلیوم باشد و دلش بخواهد جایش را با کسی عوض کند؟   

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 6:26 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

"پول" پلکان جالبی است. بعضی ها از آن پایین می آیند تا ته گرداب، بعضی ها برای خلاصی از گردابی که دارد غرقشان می کند، تنها نیاز به این پلکان دارند. کسی هست در همین نزدیکی که دارد غرق می شود. روشن است که اگر به این پلکان نرسد، گم خواهد شد در انواع آسیب و انبوه آسیب دیدگان و آن وقت هیچ نردبانی نیاز ندارد: آب از سرش گذشته. دیگر تمام شده. تمام تمام هم نه، تمام ناتمام شده. نه "مثل فانوسی که اگه خاموش شه، واسه نفت نیس، هنوز، یه عالم نفت توشه." به هیچ چیز نمی شود تشبیهش کرد. یعنی هیچ چیز این تشبیه را برنمی تابد. انسان: بالای بالا، پایین پایین. آدمها کنار ساحل بدجوری سرشان گرم است. یکی هست همین نزدیکی. پلکانی می خواهد تا از حضیض بالا بکشد. پیش از آنکه دیر شود . . . چه کار باید کرد؟ چه کار باید کرد؟ چه کار باید کرد؟  چه کار باید کرد؟ چه کار باید کرد؟ چه کار باید کرد؟ چه کار باید کرد؟ چه کار باید کرد؟ چه کار باید کرد؟  چه کار باید کرد؟ چه کار باید کرد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 6:49 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

گرو کشیه امشب.

"س. پ" می گه: کسی که اینطور حرف بزنه و توهین کنه به زنان جزو مردان نامرده. 

"د. ا" می گه نامرد دیگه مرد نیست که نامرده دیگه. مرد نامرد چیه؟ همون نامرده.

کسی که متهم شده به نامردی، یه شکلات آورده که بخور ولی اینو ننویس.

"س. پ" می گه اتفاقا باید بنویسی.

"س.پ" می گه بنویس. به قول ازیتا "فکر کن . . ." [آخر این عبارت کشیده ادا می شود. ازی کجایی دلم برات تنگ شده.] نمی گه سایتا رو چک کن. می گه اینو بنویس. موضوع چیه؟

قرار شده بنویسم [تا باج داده باشم بابت سرک کشیدن به فضای مجازی، اونم گاهی] و ننویسم [تا شکلات باج بگیرم] که . . . "موضوع سر یه جوکه، که درباره سه حیوونه که اسمشون با خ شروع می شه که یه آقایی از خانومش اینو پرسیده که خانومش گفته خودت و . . . ." بابا بی خیال مگه خودتون خواهر مادر ندارین؟ آقای ح.ح این جوکو تعریف کرد. بگذریم از اینکه "ح.ح" خودش آخر باج گیریه و تازه هر باجی که "جواب نمی ده" .

تا حالا به مخفف اسم ح.ح فکر نکرده بودم.

استعداد

یه آقایی اینجا هست "پ.آ" نام که صداش به درد دوبله می خوره. یعنی به جای اینکه دوبلور بشه صفحه بند شده. خوب دوبلوری هم می شه. کسی جایی آشنایی سراغ نداره بلکه این دوبلور خوش صدا کشف بشه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 7:59 PM  توسط زرين رستمي وند  |