تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

 

گاهی وقتها شنیدن بعضی جمله ها از فرط بی ربطی اش به زندگی ات باعث خنده می شوند. مثلا "تخم مرغ کلمبوس سرشار از امگا 3 " آن هم وقتی که تا ساعت ۶عصر وقت سر خاراندن نداشته ای چه رسد به نهار خوردن و اگر هم فرصت می کرده ای، نهار شاهانه ات از سوسیس بندری بیشتر نمی توانسته باشد و اگر هم حاضر و آماده می گذاشتندش جلویت، نمی توانستی بخوری. چون دو تا از همکارانت حالشان بد شده. یکی را اورژانس برده بیمارستان، یکی هم رفته خانه. تازه باید گزارشت را در مورد آسیبهای اجتماعی تا شب تحویل دهی. یک دوست قدیمی زنگ زده که چطور شیرخشک یارانه ای بگیره ، مسیج رسیده که 50 هزار تومن داری  تا سر برج قرض بدی؟ یکی هم زنگ زده و آبغوره گرفته که من چه بدشانسم و کسی منو درک نمی کنه و خلاصه "هیشکی منو دوس نداره."

 

یکی از بچه های صفحه بندی گاهی وقتها زمزمه می کنه: یاندیم یاناسان تویوغ آپاران...*

 

 

*  یک جمله از یک ترانه فولکلور قدیمی آذری به این مفهوم که: "سوزاندی مرا ، بسوزی ای هر آن کسی  که  مرغ  مرا    برده ای. "

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 11:40 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

 

ترافیک سنگین سنگین سنگین بود. پیاده راه افتادم، تند و تندتر، دویدم، اما باز سر وقت نرسیدم برای مصاحبه با دکتر مغز و اعصاب در بیمارستان در ساعت ۱۰ صبح؛ تا دختر عقب مانده ای را ببینم که حوصله اش سر رفته بود و جیغ و داد می کرد و زنبیل مادر پیرش را پرت می کرد و صدای فریادهای گاه و بی گاه از بخش شنیده می شد و یکی که دم در اتاق عمل منتظر نوبت عملش بود، نشسته بود و  می ترسید و دو مرد  روی صندلی های انتظار با هم دوست شدند و نقطه اشتراکشان بیماری مشترک یکی از اعضای خانواده شان بود و دکتر را کسی گفته بود که شنبه ها می آید و آن روز یکشنبه بود و کسی گفته بود دو در جلوتر است و نبود و بقیه بی خبر بودند.

از بوی ماده ضد عفونی کننده و بیمارستان بدم می آید. رفتم بیرون. از دست خالی برگشتن بدم می آید. دم در بستگان بیمار مرده ای روی زمین نشسته بودند و زارمی زدند. یکی شان فقط  می گفت به مادرم چی بگم. همین را مدام تکرار می کرد.

تمام راه را پیاده برگشتم. آن قدرراه  رفتم تا بلاخره شنیدم. یک پرنده، زیبا خواند، دیدم آفتاب ابر را کنار زد تا پرنده را ببیند.  پیرزن کولی گدا به بیوکی که کنار خیابان پارک شده بود تکیه داده بود تا خستگی در کند، مردی در انتخاب رنگ بادکنکی که می خواست بخرد مردد مانده بود، زنی به زحمت نان و میوه و سبزی و صابون و بیسکوییتهایی را که خریده بود می برد، مردی سیگارکشان در پیاده رو راه می رفت و مرد دیگری زیرلب گفت مگه خیابون جای سیگار کشیدنه آخه؟

چقدر دلم می خواست همانجا توی خیابان، که جای سیگار کشیدن نیست، سیگار بکشم.       

     

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 9:36 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

گاهی بعضی چیزها به آسپرین می مانند یا یک شوک.

چهار نفر بودیم. یکی مهمان. هر چهار نفر آخر افسردگی و این حرفها. از آن حالها که اگر کسی دچار شود و ولش کنند، سیگاری که باشد فرت فرت سیگار می کشد و نباشد دبه دبه آبغوره می گیرد. شاید هم هر دو. زدیم بیرون. هنوز سر خیابان نرسیده بودیم که مردی از پشت سر خودش را به ما رساند: ببخشید ... ببخشید...

با مهمانمان بود.

بی مقدمه، بلند، واضح و بسرعت گفت: ببخشید، من "ف. ل" هستم. مجردم. افتخار آشنایی به من می دهید؟

هر چهار نفر، ۱۰ ثانیه بعد از سکوت مطلق، زدیم زیر خنده.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 6:10 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

دلگیر و خسته که باشی نوشته ات چیزی بهتر از این در نمی آد:

اهتزاز

زمین بر دوش من است

*

شکیبایی فرو مرده ام را

در گوری گذاشته ام

لبخندم را

در گوری

و دندانهای عاریه ام را

در گوری دیگر

قلبم

اما

هنوز

دیوانه وار

می طپد

بارقه های نقره ای امید

در دور دست

به هیچ مطلق می مانند

*

گورکن

آدامس اربیت می جود

تا دندانهایش سفید شوند

و بی خیال

گورهای یک اندازه می کند

اما

شکیبایی ناتمام من

کوچک است

بسیار کوچک

لبخند من

کوچک است

بسیار کوچک

و دندانهای عاریه ام

کوچکتر

*

سکوت

رنگ مویه گرفته

قلبم

اما

هنوز

دیوانه وار

می طپد

تنهایی ام در اهتزاز است

*

فقط

ابر نزدیک به زمین را

مه نمی گویند

*

زمین بر دوش من است

 

کی بود گفت جدی نگیر پیر می شی؟ راست گفته.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 5:53 PM  توسط زرين رستمي وند  |