تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

دیروز در میزگرد بررسی پیشرفت ایران در دستیابی به اهداف هزاره ـ هدف ششم هزاره در زمینه های ایدز سل و مالاریا ـ یکی از شرکت کنندگان گفت: متاسفم که یک نفر امروز در برنامه صبح [در مورد ایدز بود] گفت که کسانی که مبتلا به ایدز هستند عقوبت کارهای بد گذشته را پس می دهند. با این حساب چه توقعی می توان از مردم عادی داشت؟

راست می گفت. خیلی ها از طریق تزریق خون و فراورده های خونی یا از طریق همسرشان آلوده شده اند. حتی اگر این هم نباشد ما حق قضاوت در مورد دیگران نداریم. به نظر من فقط باید در حد امکان کمک کرد و نه فقط همین، باید دیگران را دوست داشت.

یکی هم گفت مگر قیافه کسانی که اچ.آی.وی مثبت اند انقدر استخوانی و محنت بار است که در روزنامه ها چاپ می کنید. خدایی اش راست می گفت.

یک چیزهایی هم گفتند که توی خبرها نیامد. ما که جا نداشتیم. سایتها ولی اشاره ای به آنها نکرده بودند. مثلا اینکه آمار در مورد برخی شیوه های انتقال ویروس اچ آی وی نداریم. از جمله در مورد انتقال از طریق تماس جنسی خارج از چارچوب خانواده، زنان ویژه، همجنس گرایان و ...

تصمیم گرفته ام بعضی مطالب کنفرانسهای خبری من حاضر ( اگر شرکت کرده باشم )را که مجال عنوان شدن نمی یابند، اینجا بیاورم. چطور است؟

***

یه خبر . آرمان گفت هر کی ماکارونی رو غذا بدونه مرد نیست. گفتم می نویسم تا بقیه نظر بدن. گفت خب بنویس. بعدشم گفت من گفتم هر کی ماکارونی رو غذای جدا و اصلی بدونه مرد نیست. گفته باشم من نه کشته ماکارونی ام نه ازش بدم می آد. بی طرفم. آقایون خودشون تصمیم بگیرن. تکلیف خانوما معلومه.

یکی گفت خودت نامردی.

یکی هم گفت انقدر کری نخونید می دم وبلاگاتونو مصدود کنن. بعد نمی دونم چی شد که پیشنهادش تغییر کرد و گفت اصلا می رم وبلاگ می زنم. ما از این یکی پیشنهادش استقبال کردیم. گرفتید که چرا پیشنهاد قبلی اش تبدیل شد؟

***

امشب یک نفر تو تحریریه خوابیده بود. دوستش گفت بدجوری خواب بود. داد و بی داد جواب نمی داد. اینه که مجبور شدیم ده نفری برای بیدار کردنش تلاش! کنیم. بعد هم بحث در مورد علت خواب این بنده خدا کشید به مسائل حاشیه ای. ساعت بیست دقیقه به ۹ بود. ما به قصد خانه راه افتادیم.

***  

این چیزها معمولا فراموش می شوند. اتفاقات عادی اند. اما حالا دیگر فراموش نخواهند شد. موضوع همین است. به همین سادگی. وبعدها خواندنی خواهند شد. اتفاق های عادی ـ و گاه به نظر بی ارزش ـ که به هر حال بخشی از زندگی ما را می سازند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 8:48 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

حوض نقاشی

پیشی روی دیوار نشسته و زل زده به ماهی های قرمز حوض.

توی این نقاشی، همه چیز از روبه روست: پیشی، حوض، ماهی های قرمز، شیر آب، درخت، دیوار، گلهای توی باغچه. انگار یک لحظه همه چیز دو بعدی شده و بعد همه به طرف دوربین برگشته اند اما یادشان رفته بگویند مثلا "سیب" یا هر کلمه دیگری که باعث شبه لبخند می شود! گلها تعجب کرده اند، درخت زیادی چاق شده انگار نفسش را حبس کرده، حوض به زحمت طوری کج شده که آبش نریزد، ماهی ها آمده اند روی آب و طوری ژست گرفته اند که انگار رنگشان آخر قرمز است، شیر آب که الزاما باز است تا شیر آب بودنش ثابت شود زیادی گردن کشیده و با همه توان آب داخل حوض می ریزد، اما پیشی حتی حالا که دو بعدی شده چشم از ماهی ها برنداشته. انگار نگاهش را با نخ دوخته اند به ماهی ها. می شود گفت عنصر خیال را این نگاه امتداد داده به بعد از نقاشی: سر ماهی ها چه آمده؟

هاتف دبستان می رفته که این نقاشی را کشیده.

***

زل زده بودم. به هیچ جا. همین طوری. فقط زل زده بودم. مثل گیر کردن در درز زمان است. هیچ کجا نیستی و زمان نمی گذرد.

ـ اونجا چه خبره؟

هاتف گفته بود . . . هاتف گفت . . . هاتف خواهد گفت.

ـ هان؟

من گفته بودم . . . من گفتم . . . من خواهم گفت.

"هان" یعنی که پاسخی نیست.

آه . . . این!*

پرسیده بودم: "اونجا چه خبره؟" پیشی گفته بود: "هان؟" و فقط همین. و باز خیره شده بود. لابد او هم گیر کرده بود در یکی از درزهای زمان.

... ولی این بعد از "تصمیم کبری" بود یا قبلش ؟

نمی دانم. حدس می زنم بعد از "تصمیم کبری" بود. قبل از آن کلافه بود. در حین "تصمیم کبری" عصبی بود و راه به راه سیگار می کشید. .... لابد بعدش بود. که دچار آرامش و سکون عجیبی شده بود. آرامش بعد یا بین دو طوفان. از بعد از "تصمیم کبری" خبری از او ندارم. خبری هم نمی خواهم که داشته باشم.

و "تصمیم کبری" یک سفر بیشتر نبود.

گفته بود که تصمیم گرفته. گفته بود که تصمیم گرفته برود. گفته بود که تصمیم گرفته برود جایی دیگر. گفته بود که تصمیم گرفته برود جایی دیگر برای همیشه. و تنها رفت. قبلا گفته بودم که رفتنی نیستم.

***

مثل لاک پشت با دو مرغابی؟ مثل شازده کوچولو به کمک کبوترها؟ مثل دامبو با گوشهای بزرگش؟ مثل کایوت با موشکی که به خودش بسته یا از توپی که خودش را شلیک کرده؟ یا....

ـ پرسیدم اونجا چه خبره؟

هاتف گفته بود ... هاتف گفت... هاتف خواهد گفت....

ـ هان؟

من گفته بودم ... من گفتم ... من خواهم گفت....

***

پیشی هنوز روی دیوار نشسته و زل زده به ماهی های قرمز حوض.

 حوض نقاشی همانجاست. یک تکان کوچک که بخورد آبش لب پر خواهد زد و خواهد ریخت.

... ماهی های کوچک. ماهی های قرمز کوچک.... 

ادامه دارد       

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 7:39 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

امشب حس نوشتن نیست. داداشم اینا کاست من و دوست غولم رو برام خریده. خوشم اومد. هم از هدیه گرفتن هم از گوش کردن به کاست. کارهای شل سیلور استاین رو یکی خونده. از این ابتکار هم خوشم اومد. چند با ر در سال هدیه می گیرید؟ شده یک مداد؟ حداقل خودتون گاهی واسه بعضیا که دوسشون دارید هدیه بخرید. 

چقدر دلم می خواد یک دوست این طوری داشته باشم. هم را به را هدیه بخره هم اینطوری باشه که شل گفته و یکی خونده و داداشم اینا کاستشو خریده:

کی می تونه توپی رو چنان شوت کنه که از اینجا تا اون سر دنیا بره؟

ـ من

کی وقتی همه قلدرا در میرن تو هفت سوراخ قایم می شن، می مونه با دزدا می جنگه؟

ـ من

کیه که پرواز می کنه، چشمهای لیزری داره، هیچ گوله ای بهش اثر نمی کنه ؟

ـ من

کی می تونه اینجا بشینه، یه کله از صب تا شب دروغ به هم ببافه؟

ـ لابد من

این "من" عجب دوستی می تونه باشه.

یکی نیست بگه وقتی حوصله رفته مرخصی، مجبوری بنویسی؟ به قول سهیلا مگه سگ گازت گرفته؟

* آهان یه چیزی

حمیرا یه sms برام فرستاده. از اون هم خیلی خوشم اومد. نوشته:

"به جای اینکه به تاریکی لعنت کنیم، یک شمع روشن کنیم."

*یه چیز دیگه

انجمن مفاخر معماری با ارسال sms از اعضا و خیلی های دیگر دعوت به اهدای کتاب و بازسازی کتابخانه از بین رفته دانشکده حقوق دانشگاه تهران کرده است.

چقدر باید حسرت بخوریم؟

حوصله مان مرخصی اش را تمدید کرد.

خوش به حال!    

زرین      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 8:13 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

آقاي مثلا "ج" یا شاید "ب" یا هر فرض دیگری که داشته باشید، ناهارش را در دفتر روزنامه سر ميزش مي خورد. ناخنهايش را در دفتر روزنامه مي گيرد. سر مسائل مهم و غير مهم بحث مي كند. ممكن است با يكي دو نفر قرار مصاحبه بگذارد. با يكي دو نفر تلفني صحبت كند و شايد خبري هم بدهد. شايد هم عيالش با ماشينش بيايد دنبالش و او كلي تعجب كند. اغلب هم دنبال پروكسي و باز كردن بعضي سايتهاي خبري است كه بعضي از سرويس دهندگان اينترنتي فيلتر مي كنند. گاهي هم اداي بقيه را درمي آورد. خدايي خوب هم از پسش برمي آيد. خلاصه چند بار هم كه سايتهاي خبري را چك كند و چند بار سر سوژه هايي كه بايد پي گيري شان كند جواب بدهد و چند بار درباره خبرهاي حاشيه اي با اين و آن لابي و مبادله اطلاعات كند، يك روز كاري تمام شده. اما هميشه هم اين طور نيست. چيزهاي ديگري هم هست . دعوا سر چاپ شدن يا نشدن يك خبر و ... بعضي روزها فكر مي كني اگر اينجا يك خوابگاه داشت بعضي ها بي هيچ شكايتي شبها را هم همين جا مي خوابيدند.

آن وقت به آنها اگر بگويي "زندگي" جاي تعجب نخواهد داشت بشنوي: هاااا اين كه گفتي ... يعني چه؟

ما از پشت پنجره تغيير فصلها را مي بينيم. ما از پشت پنجره، آشنايي ها، دوستي ها، قهرها،  گپ و گفتها  و روال عادي زندگي خيلي ها را كه روال زندگي شان عادي است مي بينيم. ما از پشت لنز  دوربينهاي عكاسي خيلي از حوادث و خبرها را مي بينيم و خيلي از خبرها را مجبور مي شويم فيلتر شده به عرض خوانندگان برسانيم. ما پشت شيشه ها زندگي مي كنيم . مهمتر اينكه اغلب فراموش   مي كنيم پشت شيشه ها زندگي مي كنيم . گاهي حتي يادمان مي رود زندگي مي كنيم. ما اغلب به آينده مبهمي فكر مي كنيم كه خواهد آمد بي آنكه در چگونگي اش نقش مهمي براي خودمان تصور كنيم. ما اغلب نسبت به لحظه هايي كه مي گذرند بي تفاوتيم.  گاهي يادمان مي رود مي توان با يك لبخند با يك شاخه گل با دعوت به يك فنجان چاي از پشت شيشه بيرون آمد. مي توان با قدم زدن با يك دوست زير باران و حرف زدن درباره هرچيز خوشايند در آن لحظه به متن زندگي وارد شد و از شنيدن آواز يك پسر بچه در يك سوپرماركت كه همراه خانواده اش بستني مي خرد و مي خواند " دايتي داره بستني بستني آي بستني" كيف كرد. يعني كه گاهي بايد دلخوشيهاي قشر متوسط را هم به دل راه داد. هرچند اين حرفه به ما ياد داده غم طبقه فقير مهم است. و هرچند كه كاري هم از دستت برنيايد.

از تكرار ، چه بيهوده و چه باهوده، خسته شده ام.

خواهم رفت سر كوچه، پودر كيك خواهم خريد و يكي دو دوست را به خوردن كيك دعوت خواهم كرد. مدتهاست  بي خيال حرفهاي صد تا يك غاز، وعده ها، وي گفت وي افزودها و حتي حرفهاي اين و آن   شده ام. اين چيزها اغلب فقط حقيقت زندگي را كدر مي كنند. راستش از مثل يك "بز" زندگي كردن     بدم مي آيد. چرا بايد گوش به زنگ حركت "جمعيت" ي شد كه گاهي حتي بعضي كارهايش را خودش قبول ندارد. كم نمي شنوي كه "بعله ما هم قبول داريم كه اين كار درست نيست اما همين است ديگر. همه همين طورند." پس چه كسي بايد "كار درست" را شروع كند؟ اين "گردن نهادن" ها گاهي زيادي كفر آدم را درمي آورد.  كاش مي شد يك حركت براي زندگي ترتيب داد تا آنان كه از اين بي اهميتي هاي عجيب خسته شده اند و ـ شده گاهي ـ دنبال زندگي در لحظه اند وارد اين جريان شوند. 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 6:56 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

"مثل قو" يا "ديواري كه فروريخت"

" مثل قو هستم."

من گفته بودم.

پیشی خندیده بود: "من قو می خورم."

گربه قو نمی خوره.

من خواسته بودم كه بگويم.

شایدم بخوره.

 پیش خودم فکر کرده بودم.

همیشه اصل قضیه را ندیده می گرفت. یا اين طور نشان می داد.

***

یک نفر رفته پارک. دم دریاچه. تا به پرنده ها نان باگت بدهد. یک تکه نان هم انداخته جلوی قویی که همان نزدیکی بوده. اردکی از آن طرف خیز برداشته طرف نان. قو که اردک را دیده کنار کشیده و رفته. رفته طرف خلوت دریاچه. اين را تعريف كرده بودم.

***

یا من یا او. ... يا شايد هم آنها... !

می دانست که منظورم همین است. اما اصل قضیه را بی خیال شد. یعنی که کدام "او". اما نمی دانست که "او" پیش از انکه سروکله پیشی نامی پیدا شود هرچه درد دل و حرف و حدیث داشت همه را پیش یک دوست خالی می کرد و آن دوست قديمي من بودم و نه هيچ كس ديگر. و پيشي بدشانسي آورده بود.

با "او" رفته بوديم خريد. گفته بود "فلاني" را مي شناسي؟ مي شناختم. اسم ديگرش پيشي بود. گفته بودم چطور؟ گفته بود آخه به من پيشنهاد داده. مي خواستم ببينم چطور آدميه. . . .

بقيه حرفهايش را  شنيده بودم و نشنيده بودم. گفته بودم "فلاني" يك گربه است. و فكر كرده بودم به سرنوشت، حق انتخاب، چرايي بودن يا نبودن، كارما، تناسخ، قسمت و هزار چيز ديگر. و كم آورده بودم. و فكر كرده بودم من يك قو هستم؟ و گفته بودم" "فلاني" يك گربه است." و فقط همين. 

پيشي مسافرت بود وقتي در آن روز پاييزي روي نيمكتي در بلوار كشاورز، در يك لحظه ديوار اعتمادم با خاك يكسان شد و هرگز از نو بنا نشد. 

*** 

هاتف نيست. رفته پارك. دم درياچه. كه به پرنده ها نان باگت بدهد.

پيشي هنوز مسافرت است. و من به تكه هاي ديوار نگاه مي كنم.

... و دلي كه لبخند مي زد به تركهايش...

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 6:54 PM  توسط زرين رستمي وند  |