تبليغاتX
روزهاي نارنجي

روزهاي نارنجي

شخصي

از دو درخت جوانی که ۳-۲ سال پیش، وسط میدان هفت تیر جلوی هواکش مترو کاشته شدند، اگر بپرسند دنیا چه طور جایی است، خواهند گفت: جایی که همیشه باد نسبتا شدیدی می وزد.

لابد باید تعاریف ۶میلیارد و خورده ای انسان را کنار هم بگذاریم تا شاید به تعبیر نزدیکتری از دنیای امروز برسیم. اما موضوع فقط این نیست. کمی طول کشید تا یاد بگیرم بر اساس نظرات دیگران نمی شود در مورد کسی قضاوت کرد. شناخت ما از دیگران زیادی ناقص است.

***

اینجی برام یه شعر خوند قشنگ بود. فراموش کردم ازش بپرسم از کیه. ترجمه است:

گلی که امروز می خندد

فرداست که بمیرد

هرآنچه که می خواهیم بماند

ما را می فریبد و می گریزد

شادکامی این جهان چیست؟

آذرخشی که شب را به سخره می گیرد

بس درخشان اما گریزپای.

***

دیروز تو  اتوبان مدرس، یک دفعه صدای آواز پیچید. دنبال منبع صدا گشتیم. راننده پیکان کناری بود. زده بود زیر آواز. عجیب هم حس گرفته بود. سرش را با ریتم آواز تکان می داد. خیال بی خیال شدن هم نداشت . فکر می کردی "عجب حوصله ای دارد." "چه دل خوشی دارد."" چقدر باید خوش خوشانش باشد." مسافران می گفتند. درست وقتی راننده تاکسی گفت:"این  دیگه چه حالی داره " پیکان پیچید سمت خروجی همت. روی شیشه عقبی اش کاغذی چسبانده بودند که رویش نوشته شده بود: فروشی - مدل ۷۸.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 7:39 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

بالاخره هدی هاشمی تصمیم گرفت خاطراتش در نمایشگاه مطبوعات امسال را بنویسد. هدی هر دو هفته نمایشگاه را در غرفه روزنامه ایران بود. اتفاقهای جالبی هم برایش افتاد که خواندنی اند. احتمالا او خاطراتش را در وبلاگی که ایجاد خواهد کرد می نویسد. هدی خانم بجنب.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 2:44 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

پیرزن جلو آ مد و گفت: "ببخشید . . ." زنبیلی دستش بود.

من و اینجی بودیم . در خیابان ولی عصر. اول فکر کردیم از همانهایی است که به هر بهانه ای از مردم پول می گیرد.  اما پیرزن دنبال آدرس می گشت. گفت که می خواهد برود ظفر،خیابان نفت. اما بلد نیست. گفتیم که چطور برود. کمی که جلوتر رفتیم به اینجی گفتم شاید پول نداشته باشد. برویم دنبالش. اینجی خیلی مایل نبود اما امد. نزدیک میدان دیدیمش. با یک پسر و دختر حرف زد و رفت. پرسیدم چی گفت؟ گفته بود خانه فامیل اش درخیابان گاندی است و نمی داند چطور به آنجا برود. کنار میدان به پیرزن رسیدیم. اینجی پرسید شما گم شدین؟ پیرزن با چشم های پر از نگرانی اش دوباره نگاهمان کرد و گفت: نه فامیلمان اینجا مغازه دارد، می خواهم از او پول بگیرم و بروم. بعد هم گفت از ساعت ۷ صبح آمده بیرون و هنوز نتوانسته آدرسش را پیدا کند. اینجی پرسید کجا می خواهید بروید؟ گفت: تجریش. ظاهرا آلزایمر داشت و مدتها دنبال آدرسی می گشت که خودش هم نمی دانست کجاست. نمی دانستم چه کار می توان کرد. اینجی گفت برویم. نمی خواستم بروم. می خواستم گریه کنم. این شهر پر از سوژه برای گریه است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 2:46 AM  توسط زرين رستمي وند  | 

 

خیلی وقت است که دلم می خواهد یک مغازه داشته باشم. یک مغازه لباس فروشی، مثلا، یا یک کافی شاپ. آخر شب کرکره را بکشی پایین و به حساب و کتابت برسی . گاهی هم سر شب با دوستان دور هم جمع شویم وگپ بزنیم و چای یا قهوه ای بخوریم. یا پرتقال. یک بار زمستان برای خرید لباس با مادرم به مغازه ای رفتیم. صاحب مغازه پیرمردی بود که با پسرانش مغازه را اداره می کرد. مدتها بود که  مغازه را داشت. همه محل می شناختندش. مغازه به اسم خودش بود: بوتیک "لطیفی" . عصر زمستان آقای لطیفی, دو پسرش و یکی دو نفر از دوستانشان داخل مغازه دور بخاری نشسته بودند, یک کیسه بزرگ پرتقال را که از میوه فروش دوره گرد گرفته بودند گذاشته بودند وسط و می خوردند و گپ می زدند. بیرون برف می آمد یا تگرگ یا سیل, به هر حال - در آن لحظه اهمیتی نداشت. هیچ اهمیتی نداشت. گرما و آرامش آنجا و آن گپ دوستانه قدرت آب کردن و خشکاندن هر یخ و سیلی را داشت. آنان لحظات آن یک ساعت را به تمامی ، خرج گپ و آرامش می کردند و نه هیچ چیز دیگر.

چرا نمی توان این آرامش بی آلایش را مهمان --- نمی گویم همیشگی --- هراز چندگاه زندگی کرد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 1:6 AM  توسط زرين رستمي وند  | 

تمام آرزوهای زن

در خوشه گندمی است

که باد

کاکلش را خم می کند

تمام روياهای گندم

در مشت باد:

خم ابرو،

خم داس

*

زن می گذرد

باد می وزد

گندم درو می شود:

خم ابرو،

خم داس

*

در خم کوچه ای

نانی قسمت می شود 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 3:58 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

برگها

برگ می کشیدم. تند و تند. برگهای کج و کوله، چهار گوش، نامتقارن. برگ می کشیدم. تند تند و عصبی. فقط برگ می کشیدم.

*

... و خدا به فرشته هایش گفت وقتی حوصله ندارید برگ نکشید.

*

"واسه همینه که برگها هیچ کدومشون کج و کوله نیستن؟"

هاتف گفت.

"آره ."

من گفتم.

یه هو بارون بارید. کاش می شد رفت بیرون. زیر بارون قدم زد. خیس خیس شد.

الان پیشی کجاست؟

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:13 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

نیم رخ

پیشی نگاه می کند. نه به من. به آینه جلو، به خیابان، چراغ راهنمایی، پلیس، تلفن همراهش، فرمان، کوچه خالی، درخت. من نه آینه ام، نه خیابان، نه چراغ راهنمایی، نه پلیس، نه تلفن همراه، نه فرمان، نه کوچه خالی، نه درخت.

من فقط نیم رخ او را می بینم که حرف می زند، فکر می کند، جواب تلفن می دهد. همین. و دستش که روی دنده است. ماشین پارک است که.

نیم رخ دیگرش را مجسم می کنم. پشت و رو داخل ماشین نشسته. حالا جلویش نه آینه ایست نه فرمانی و روبه رویش ماشین ها با راننده هایشان، خیابان، چراغها و پلیس های چند لحظه پیش.

فرقی نمی کند. نیم رخ نیم رخ است نه هیچ چیز دیگر.

راستش قیافه اش یادم نمی اید. چهره اش را نمی بینم حتی وقتی نگاهش می کنم.

نیم رخ آدم همه چیزهایی که باید را نمی گوید. نیم دیگرش نیم خاموش است. نیم برانگیزاننده کنجکاوی و خیال. بافته ای معمولا از آنچه دیگران نباید بدانند با رجهایی از آرزو.

*** 

"پیشی رفته."

من گفتم. من گفته بودم. من خواهم گفت.

"رفته که رفته . اگه دوستت داشت نمی رفت. بی خیالش شو. برو دنبال یکی دیگه. "

هاتف گفت. هاتف گفته بود. هاتف خواهد گفت.

هاتف تازگی ها پاپ ایرونی زیاد گوش می کنه.

***

پیشی نشسته بود روی دیوار.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 10:16 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

ازامروزباخودکارهدی می نویسم.خودکارش راداد به من.روان می نویسد
.صبح پا کردم توی کفشم یک برگ خشک کوچولو داخلش بود
از کجا آمده بود توی جاکفشی داخل کفش؟
.به خودم گفتم: پاییز در کفشهای من است
از در زدم بیرون. هوا ابری بود. پول مسیر رفت و برگشت را جمع زدم
.شد: 900 تومن. گفتم: اندوه در جیبهایم
هوا خنک بود. حوصله نداشتم. آدمها این جور مواقع
به دلقک می مانند: صورتشان ساختگی تر از همیشه به نظر می رسد
.لبخندشان نقاشی شده . دلقکها در پیاده رو قدم می زدند
.هی روز می شود هی شب می شود
.بعضی شبها هیچ دلت نمی خواهد صبح روز بعد را ببینی
.بعضی صبحها باز بیدار شدنم عصبانی ام می کند
این طرف دیوار مرگ دیگر هیچ چیز دلم را خوش نمی کند
جز چیزی که هیچ کس نمی داند چیست. چیزی که شاید با آن طرف
.دیوار در ارتباط باشد. چیزی شبیه یک راز
.رازی که در ذرات هوا هست. درمن هست. درتو هست
.در برگها در خاک در صدف حلزون
.رازی که باعث می شود شگفتی ات از همه چیز تازه بماند
از همه چیز. حتی گوجه فرنگی که قرمز است و نه هیچ رنگ دیگری
.و بذرش فقط به بوته گوجه فرنگی تبدیل می شود ونه هیچ چیز دیگری
"رها کن"
دچار خستگی بی نهایتم. دلم نمی خواهد پیاده رو تمام شود. دلم
.می خواهد تمام روز در این پیاده رو راه بروم و روز تمام نشود
.این همه رهگذر از این خیابان رد می شود. جریان انبوهی از فکر
.این همه فکر این همه آسفالت این همه ماشین این همه جریان
"درختها چه صبورند اینجا"
یک قناری داخل یک قفس آویخته جلوی یک مغازه ابزار فروشی
.که در آن پنج پیرمرد کارتون پلنگ صورتی می بینندآواز می خواند
:شاید فردا با خودکار هدی بنویسم
پاییز در کفشهای من است"
اندوه در جیبهایم
دلقکها در پیاده رو قدم می زنند
در یک مغازه ابزار فروشی
پنج پیرمرد
کارتون پلنگ صورتی می بینند
قناری
در قفسی آواز می خواند
...رها کن
"درختان چه صبورند اینجا
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 4:28 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

درست سر ظهر بود
وقتي گفتم
دوستت دارم
و هيچ نفهميدم
عقربه هاي ساعت
بر هم منطبقند
يا 360 درجه
از هم
فاصله دارند
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 4:27 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

صبح تابستان
:ميدانچه شلوغ كنار خيابان
صف اتوبوس
كارگرها
دو دختر جوان
پيرمردها
بچه ها
ظهر تابستان
:ميدانچه خالي كنار خيابان
اتوبوس
مردم توي ايستگاه را برده
وانت
كارگرها را
پژو
دو دختر جوان را
خواب ظهر در آرامش خانه
پيرمردها و بچه ها را
باد
چند برگ را
بين شاخه درخت
و كف پياده رو
مي چرخاند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 4:27 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

بي هوا
پرت شدم
لبخندم
روي كاغذي ماند
شعرم
روي كاغذي ديگر
در اتاق ثبت اما
از من
چيزي ثبت نشد
جز اسم
و تاريخ تولد
و مرگ
...من
شعري بودم
و لبخندي
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 4:26 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

حوا
با سيب
عشق را درك كرد
نيوتن
جاذبه زمين را
فرق زن و مرد
اين است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 4:25 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

لكلك سفيد با پاهاي درازش
ابريست در آسمان
خوش يمن است ؟ "-
"بد يمن است ؟ ...

مرد هيچ نمي گويد
استكان چاي را
با قسمتي از آسمان و لكلك سر مي كشد
قهوه چي مي خندد

ساعتي بعد
باد
ابرها را جارو خواهد كرد
هيچ نخواهد ماند
نه لكلك
نه مرد
نه قهوه چي
*
مگس
روی استکان خالی نشسته است
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 4:21 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

تمام آرزوهای زن

در خوشه گندمی است

که باد

کاکلش را خم می کند

تمام روياهای گندم

در مشت باد:

خم ابرو،

خم داس

*

زن می گذرد

باد می وزد

گندم درو می شود:

خم ابرو،

خم داس

*

در خم کوچه ای

نانی قسمت می شود 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 4:16 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

آواز می خوانم

تا تکه های قلبم

وصله شوند

... وصله نمی شوند

       وصله نمی شوند

***

نگاه کن

پرنده

بر دورترين شاخه می خواند

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 4:11 PM  توسط زرين رستمي وند  | 

روزهای نارنجی: روزهای دور گذشته، افتاب داغ ظهر، بادبادکهايی که هيچ کدام اوج نگرفتند بس که نخشان کوتاه بود، دوچرخه، دوره کردن همه روزنامه ها و مجلات تلنبار شده در زيرزمين، بستنی زير باران ماه مهر، بوی پاککن عطری، رد پاها روی برف، انتظار برای عيد... همه روزهای دور گذشته...

و من به امروز فکر کردم: شايد بشود دوباره نارنجی اش کرد؛ شايد با آشتی دوباره با هرآنچه که دوروبرمان است. آشتی با فصلها، با زمان، با هر آنچه که می تواند مثل بستنی دلچسب و شيرين باشد مثلا دوستی يا هرآنچه که می تواند اوج بگيرد مثلا خيال يا هرآنچه که خواندنی است مثلا حرفهای دل کسی و... شايد بشود بازهم روزها را نارنجی کرد. نارنجی، گرم، مهربان، مثل خورشيد، مثل تو.

شايد بشود حتی اگر دلخوشيها ته گرفته باشد. «خورشيد هميشه ابرها را کنار می زند. » هرچه باشد من هنوز نخ اين باور بازيگوش را که گاه بادبادکی می شود و تا دم ابرها می رود و کله می زند ، محکم نگه داشته ام. می دانم  سر اين نخ دست تو هم هست. پس سلام به شما و سلام به روزهای نارنجی.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 4:10 PM  توسط زرين رستمي وند  |