ملموس: بارون میاد. اون بیرون پشت پنجره. لابد خوشیه. ولی، کی می دونه تو دل مردم چی می گذره؟ اونی که تندی می رفت شاد بود یا غمگین؟ اونی که آسته می رفت شاد بود یا غمگین؟ اونی که داره اینارو می نویسه شاده یا غمگین، اونی که اینارو می خونه شاده یا غمگین؟ بذار چایی مونو بخوریم قلپ قلپ و محو بارون بشیم نم نم و به هیچی فکر نکنیم.
هجو: این یه مسابقه است و هر کی زودتر بچگی اش رو خاک کنه تا زودتر یه خاکی تو سر زندگی اش بریزه برنده است جایزه اش هم به به و چه چه مخلوطه (دروغ و راست) واسه به دوران رسیدنش تو دنیایی که می شناسیمش آخه خودمون ساختیمش ولی اگه هممون خوبیم چرا بیشتر این دنیا بده؟ اکثر قریب به اتفاقمون هم که همه اش داره با سعی وافر یه خاکی تو سر زندگی اش می ریزه ولی... . خاکبرداری از رو زندگی بهتر نیست؟ کسی تجربه نکرده؟
آرزو: دلم یه بی غمی عظیم می خواد مثل یه عصر نيمه آفتابی تو یه حیاط دلباز و تمیز و یه عصرونه با چند تا دوست و آشنا بی هیچ دغدغه ای، واقعا و مطلقا بدون دغدغه از هر نوعش و پر از لحظه های سبک خوش مثل حباب های رنگی که هی فضا ازشون پر و خالی می شه و دلم می خواد این لحظه مثل سکانس آخر يه فیلم با پايان خوش باشه كه یعنی دیگه بعدش همین طوری ادامه داره ـ معمولا ما به اتفاقای بعد از سکانس آخر این جور فیلما فکر نمی کنیم انگار اين سكانس آخر تا ابد كش مياد مثل يه عكس تو قاب ـ و اين لحظه كش بياد.
؟: نه، موضوع اين نيست كه چرا هستم و اينجام و نه هيچ جاي ديگه مثلا يه دهكده تو ژاپن و چرا حالا هستم و نه هيچ وقت ديگه و بعدش چي مي شه و چرا همش فكر مي كنم كه دارم خواب مي بينم كه دارم زندگي مي كنم ـ فضاها يه جوري مثل توي خوابه، نه؟ـ يا حتي اينكه چرا فوري نمي شه فهميد تو دل يكي ديگه چيه. موضوع اينه كه اصلا اين مهمه كه دل زندگي هم واسه ما تنگ مي شه يا نه؟
اتوبان ها
نه کش می آیند برایش
وقتی خیال می بافد
نه کوتاه می آیند
وقتی دیرش می شود
نه مقصدها سر خم می کنند برایش
نه مبدا ها
نه ترافیک راه باز می کند
نه چراغ ها سبز می شوند پیش پایش
و همه شهر
عادت دارد
به چهره عبوس پریده رنگش
با ترسی که پنهان و پیدا
و او عادت دارد
تند و تند لیس بزند
ترس بزرگی را که روی لب هایش می نشیند
وقتی دیر می شود
می ترسد
نانش آجر شود
به خاطر دندان هایش که خرابند
و عادت دارد
روی خوش نشان ندهد به هیچ چیز
شاید که بهایش گزاف باشد
و عادت دارد
به شهر که خاکستری است
و به آدم ها
که خاکستری اند
و بی تفاوت
و عادت دارد
فکر نکند
به ۵۰۰ تومانی های کهنه می ماند
که اگرچه ارزش دارند
اما نخواستنی اند
وقتی ۲۰۰۰تومانی های نو
و عادت دارد
نبیند
هیچ چیز
همه چیز را
و بگذرد از همه چیز
فقط به خاطر یقینش به گنجش
که لبخندی است
و یقین می داند اگر روزی
نمایانش کند
همه مردهای دنیا
عاشقش خواهند شد
او
بانو ماگنولیا
دوشیزه اتوبان های تهران
که پریده رنگ و بی لبخند
صبح اول وقت
منتظر اتوبوس ایستاده
برگ ها می ریزند
پاییز توی دل ماست؟
***
سبقت ماشین ها صدای موج می دهد، آن وقت فکر می کنی کنار ساحل نشسته ای و هی موج می خورد به کناره ها. ــ اینجا اگه آدم تو رویاهاش غرق بشه راستی راستی می میره. به خاطر برخورد سهمگین ترین، سخت ترین و نامهربان ترین موج های دنیا.
***
گاهی رنگ نارنجی زندگی، آفتابی نمی شه: یه گدا، چند تا، پیر، جوون، زن، مرد، بچه، فال فروش، اسکاچ فروش، آدامس فروش، چسب فروش، غم فروش، بعد، کسایی که آشفته ان، بعد، یکی که موج نگرانی و اظطرابش رو از چند کیلومتری حس می کنی، بعد، یکی که حال روح و جسمش اصلا خوب نیست، بعد، پیرزنی که آلزایمر داره و نمی دونه کجا می خواد بره و چطور، بعد، گربه کوچولوی ضعیفی که صدای بی رمقش گوشه خیابون رو پر کرده. گاهی رنگ نارنجی زندگی آفتابی نمی شه: وقتی شبا یه مسیر پیاده می ری تا خونه. و اگه هر شب پیاده بری خونه
اون وقت اگه ببینی یه کلاغ تو پیاده رو داره به یه تکه پوست نارنگی هی نوک می زنه و بی خیالش نمی شه، آهسته از سمت سواره رو می ری که لحظه های نارنجی یه موجود زنده ضایع نشه.
هی نگو "لحظه های خوب هم تو زندگی هست به اونا فکرکن، کی می تونه رنگ نارنجی بزنه به زندگی جز خودمون..." به من بگو زخمای قلبم خوب می شن؟
شباهتی به یوسف ندارم
نه زیبا
نه عزیز
و نه چشم انتظاری
فقط در چاه افتاده ام
رابطه
هنوز اول پاییز است
اما
یخ های لیوان
آب نمی شوند
صبر کن
توی جیب هایت
یک مشت تابستان پیدا نمی شود؟
ارزش
هزار روز نشستم
روی نزدیک ترین شاخه به زمین
و هزار بار روباه رد شد
آن وقت فهمیدم
پنیر چقدر ارزش دارد
تنهایی
قو
با سری به سمت آب
تا یادش نرود تنهاست
